NEVER, RARELY,SOMETIMES,ALWAYS

_می‌گما تو هنوز دلت برای آهنگای گروه واران تنگ می‌شه که پونزده سال پیش با هندزفری خراب سر دوراهی قلهک برای بار اول شنیدیم؟
_به ندرت
_تو هنوز دلت تنگ اون روزها می‌شه که تو دستشویی متر‌وی علم‌وصنعت، جلوی آینه‌ی دستشویی جلوی هزار تا آدم، خط چشم کشیدیم؟ 
_هرگز
_یاد اون نامه‌ای میفتی که وقتی برای اولین بار دوتایی رفتیم شمال نوشتیم و روی اپن جا گذاشتیم یا اون نامه‌ای که قبل رفتن به فرودگاه شیراز با گریه نوشتیم؟
_همیشه
_می‌گما یادته گواهینامه گرفتیم؟ اون پوشه‌های زرد زیر بغلمون رو یادته؟ دوو ماتیز خسته‌ی سال ۷۹  رو یادته؟ عروسک اژدهای رنگی‌م که جاش روی داشبورد بود؟ کفش‌های پاشنه‌دارم تو صند‌وق عقب ماشین که لنگه‌ی یکی‌شون گم شد؟
_گاهی
_ارتودنسی دندون‌هام رو یادته؟ کش‌های صورتی دندونم و رژلب‌های قایمکی سرخابی رو که تو مانیتور خاموش گوشی ۲۶۰۰ نوکیا می‌زدم  یادته؟
_هرگز
_شکست عشقیامون رو یادته؟ پنجره‌های خاموش؛ گوشی‌های خاموش؛ تک‌ تماس از دست رفته؛ دل از دست رفته! مریضی رختخواب و زخم بستر رو یادته؟ 
_همیشه
_چلوکبابی نورصفا و قورمه‌سبزی تو کاسه‌های استیل رو یادته؟ پر کردن خونه‌های سفید با مداد نرم مشکی سر کنکور گروه زبان رو یادته؟ دلتنگی غروب بعد از کنکور زبان رو یادته؟
_به ندرت
_می‌گما کلاس زبانمون رو یادته؟ موسسه‌ی ملی زبان رفتنمون رو یادته؟ پنجره‌ی غمگین کوچه‌ی ابوالقاسم بالاور رو یادته که برای خانم قوسی برای آخرین باز دست تکون دادیم؟
_گاهی
_من رو ؛ من خنده‌روی گریه‌ئو‌ رو یادته؟ من مست بوی قهوه‌ی میدون شعاع و ارسال بسته‌های پستی به مقصد اصفهان رو یادته؟ من روی پل هوایی که دست می‌کشیدم به میله‌ها و می‌دویدم؟ من  رو با مقنعه‌ی آفتابگردونی که به ترک دیوار می‌خندیدم؟ من رو با آل استار سرخابی ساق‌دار یادته؟ من رو در حال چت روی صندلی‌های کافی‌نت آقای روزبه یادته؟ من خندون با کتاب ماهی سیاه کوچولو تو پارک دانشجو؟ من گریون که دستات رو سفت گرفته بودم؟ من بی‌حواس موقع رد شدن از خیابون که اگه نبودی و هلم نمی‌دادی مرده بودم؟
_هرگز؛ به ندرت؛ گاهی ؛ همیشه

 

NEVER, RARELY,SOMETIMES,ALWAYS

عنوان فیلم است.

نفس عمیق بکش

رفتن به سرزمین رنج، غیرقابل برگشت است

خرده نان‌های نشانه گذاری شده را پرنده‌ها خورده‌اند

رنجِ رفتنت، حریف است؛

عمیق است؛

رنج ِ رفتنت را جبرانی نیست

مثل افتادن دانه‌های چرب ماکارونی  رشته‌ای

بر تی‌شرت سفیدی که رویش نوشته اند:

«نفس عمیق بکش»

نفس عمیقی در کار نیست

فقط شیرجه در قسمت عمیق است؛

آن هم توسط کسی که شنا نمی‌‌داند

در استخری بی‌غریق نجات

(این خود دیوانگی ست)

*

رفتن تو حتا با آمدنت جبران نمی‌شود

آمدنت زیباست؛ ظریف است

تصویر زنجیر نازک طلاست

بر گردن سفید زنی!

آمدنت ؛

 دید زدن خوابیدن قشنگ کسی پشت پنجره

تکیه داده به پشتی مبلی خاکستری‌ست

وقتی آن بیرون باران می‌آید

و معلم‌ها به دلیل اعتصاب سراسری

مدرسه‌ها را بسته‌اند،

و کوچه‌ها در تسخیر بچه‌های کلاس است

آمدنت دیدنی‌ست

شیرجه زدن توی رویاست

مثل مینی ماینری نارنجی

که از پنجره ی عقبش دسته‌ای بادکنک رها، در باد می‌لرزد

 

آمدنت

مثل حس لپ تب دار بیمارم

بر بالش خنک تختی تاریک

-خواستنی ست

آمدنت

گل هندوانه ای ست در شب یلدا

آمدنت

«خوش آمدی» است در زمانه‌ی «نباید برمی گشتی»

آمدنت سالاد میگوی توی یخچال است

که خب برای مهمان است

 

آمدنت

تروتازه

اصلن صدای صبح است

همان موقع که انگار هوا مثل آب جاری ست

و کلاغ ها یک طور دیگر از ته دل می خوانند

اما من همیشه خواب مانده ام؛ بهتر می دانی!

و صبح از دست رفته

ودر کلاس های صبح صندلی ام با هیچ کس پر می شود

امدنت با شکوه و داستانی

حتا خبر روز است

مثل فیلم هایی که از روی کتاب های رولد دال می سازند

چارلی و کارخانه شکلات سازی!

ومن قبل دیدنت از کارخانه اخراج می شوم!

تو بر می گردی اما

سرزمین رنج، غیرقابل برگشت است

من توی مسیرش پا گذاشته ام

اشک هایم را به شکوفه های گیلاس راه آویخته ام

و از روز اعتصاب سراسری معلم ها به این طرف

کسی من را ندیده

آمدنت مال من نمی شود

تو برمی گردی

اما خیلی  بد می‌شود اگر تکرار کنم

                         -رفتنت حتا با آمدنت جبران نمی شود؟

برمیگردی اما پیدایم نمی‌کنی

و من همان دختر همسایه‌ای می‌شوم که

یک روز بی خبر

از محله‌ی شما برای همیشه رفته است

 

تمام شدن رابطه‌ی  لانگ دیستنس زیر ابرهای سفید گوتنبرگ

توی یکی از قطارهای شهری گوتنبرگ نشسته‌ام. سه ماه است این مسیر را هر روز دارم می‌روم تا به دانشگاه برسم.  از آخرین پیغامی که بهم داده هفده ساعت گذشته. نوشته بودم نمی‌توانم و او هم نوشته بود: خب! همین یک کلمه. و بعد دیگر حرفی نزده بودیم. دروغ گفته بودم نمی‌توانم. خوب هم می‌توانستم. همان‌طور که پیراهن تکراری‌ام هر روز می‌تواند به ضرب و زور اتو نو به نظر برسد و  توی تنم بنشیند و همان‌طور که این قطار هر روز می‌تواند از لانه‌اش بیرون بیاید و ده تا پیرپاتال سوئدی را جابه‌جا کند! همان‌طور که با وجود تمام سخت‍‌گیری‌ها هنوز یک عالمه ایرانی درب و داغان ویزای تحصیلی بهترین کشور اروپا را می‌گیرند و بدون حتا یک کرون پس انداز به زندگی کوفتی‌شان در این‌جا در محاصره‌ی سوپ‌های آماده و کمپوت‌های ارزان ادامه می‌دهند و خوب هم  می‌توانند از پس زندگی با این کیفیت بر‌آیند، من هم می‌توانستم... نوشته‌ام نمی‌توانم و او هم نوشته خب... و بوی تمام شدن رابطه می‌آید... اما من رها کرده‌ام؛ همیشه همین‌طوری هستم. اگر احساس کنم طرف دیگر نمی‌خواهد، نمی‌توانم به پایش بیفتم. اما بعد از درون نابود می‌شوم. نمی‌توانم؛ این نمی‌توانم کوفتی... حالا هر پیغامی روی گوشی‌ام می‌آید فکر می‌کنم لابد خودش است اما ناامید می‌شوم؛ یکی توی سرم می‌خندد و می‌گوید خودش نیست... خودش نیست... عذاب‌آور این‌که پول کافی هم ندارم. حتا نمی‌توانم به سبد کالاهای ارزان کوپ  سر بزنم و چند قلم جنس تخفیف خورده بخرم. همین است که دارم گریه می‌کنم و این‌ها را توی قطار شهری هفت صبح گوتنبرگ توی نوت  موبایلم می‌نویسم. زن کناری نگاهم می‌کند. واضح است که دارم گریه می‌کنم. می‌فهمد اما چیزی نمی‌گوید و به بیرون نگاه می‌کند. موهای بلوند کوتاه و کم پشتی دارد. همین موهای بلوند باعث شکاف و فاصله بین ما می‌شود. که او توی کیفش لابد پول کافی دارد و  من ندارم و کسی را که دوستش داشته‌ام گذاشته‌ام تهران و آمده‌ام جایی که با همه‌ی کم جمعیتی‌اش جای کافی برای من یکی ندارد.

سه ماه است که سوار این قطار می‌شوم. راننده مرد پیر ریش درازی است که بلا استثنا هر روز صبح می‌گوید: صبح به خیر و با خوش‌اخلاقی درجه هوا را اعلام می‌کند و غم‌انگیز بودن وضعیت را فرو می‌کند توی چشم‌هایم. هوا همیشه سرد است  و نمی‌دانم راننده چه اصراری دارد که این را هر روز بهمان بفهماند.  

درد از رابطه بیرون آمدن وقتی پولی نداری، درد سخت‌تری است. خیلی راحت از پا درمی‌آورد. حتا ممکن است به سرت بزند هیچ‌وقت از این قطار پیاده نشوی. یا یک روز کامل گوشه‌ی خیابان بایستی و به راه رفتن مردم نگاه کنی. متوجهم که دارم هی از پول حرف می‌زنم اما خودم هم می‌دانم مشکل اصلی این است که یک رابطه را تمام کرده‌ام. در یک ماه و نیم گذشته این چندمین بار است. اما بعد از تمام شدن هر بار به بهانه‌ی مکالمات بی ارزش یا حرف زدن در مورد کسی دوباره باهاش حرف زده‌ام. اما مدت زمان تماس‌های اینترنتی هی دارد آب می‌رود. آدم به یک جایی می‌رسد که دیگر حرفی با طرف ندارد. یک جایی که لاحاف خنکی را که لای پایت است از تماس‌های فیس تایم بیشتر دوست داری یا کال نوتیفیکشن گیج و عصبی‌ات می‌کند. لابد یک ماه گذشته با دیدن اسمم روی گوشی‌اش گفته: «اه». همین قدر کوتاه و پر معنی.

حالا از قطار پیاده شده‌ام و از بین عابران کم و تنک خیابان می‌گذرم. دو طرف ژاکت توسی‌ام را بدون بستن دکمه‎‌ها به هم چسبانده‌ام و دستم را گلوله کرده‌ام توی پهلوها و تند راه می‌روم. اشک‌ها توی پیاده‌روهایی می‌افتد که بلوندها لگدش می‌کنند. همیشه از ساختن تصویرهای ناشی از فقدان عزت نفس رنج برده‌ام. دقیقن مثل همین یکی که الآن نوشتم. موهای بلوند و موهای مشکی... اصلن دیگر چه فرقی می‌کند. دارم خودم را برای خودم عزیز می‌کنم. در خلاف جهت مسیر دانشگاه راه می‌روم. گرسنه هستم اما به روی خودم نمی‌آورم. راستش نداری بیشتر خودم را خجالت زده می‌کند. سوئد کشور من نیست اما دوستش دارم. حتا اگر کشور راحتی برایم نباشد. دلم خواسته این‌جا باشم. اما بعد از سه ماه هنوز عادت نکرده‌ام. اشتباهاتم را توی ذهنم می‌شمارم. کارهای نکرده و عقب افتاده، خریدهای هیجانی از سوپرمارکت‌ها، زبان انگلیسی ضعیف و  ناقصم که تا وسط جمله‎های استاد بیشتر نمی‌تواند کاری برایم بکند و البته حفظ رابطه‌ی لانگ دیستنس. یکی دیگر از موضوعاتی که ناراحتم می‌کند فیس تایم‌های مادرم است که می‌خواهد به خاله‌ها  و مامان‌جونم خوشی من را نشان بدهد. زنگ می‌زنند و در مورد مغازه‌ها می‌پرسند، در مورد قیمت خیار و گوشت و شیشه‌شور. در مورد رفاه اجتماعی و بیمه‌ و خرج و مخارج مریضی و عمل! همین‌قدر چیپ  و جهان سومی. البته که جهان سومی و عبارات مشابه،  الفاظی است که از دهان ایرانیهای خارج رفته زیاد شنیده می‌شود حتا اگر از  مدت زمان خروجشان سه ماه بیشتر نگذشته باشد. حین تماس‌های تصویری به خودم نگاه می‌کنم دوربینی که دارم تویش لبخند می‌زنم اما خندیدنم خیلی تابلو است. انگار تلاش مذبوحانه‌ای برای کپی کردن یک خنده‌ی از یاد رفته  است. ده بار دلم خواسته تلفن را روی تصویرها قطع کنم و به مادرم پیغام بدهم از این سیرکی که راه انداخته خسته‌ام. مقایسه‌ی آمریکا با سوئد خسته‌ام می‌کند. داستان‌هایشان درباره‌ی خرج عمل خاله پروانه در کالیفرنیا... اختلاف ساعت و  قیمت بلیت... نحوه‌ی گرفتن ویزا... خیلی ملال‌آور است آن هم برای منی که تنها هستم. کار درست و حسابی‌ تمام وقتی پیدا نکرده‌ام و پول کافی ندارم و هنوز بعد از سه ماه از موضوعاتی که استادها توی کلاس درس می‌دهند چیزی حالی‌ام نشده.

همچنان دارم گریه می‌کنم.  نه با هق هق و سروصدا. از همان گریه‌ها و اشک‌ها که بدون زشت کردن چهره، پایین می‌ریزند و روی لپ می‌غلتند. همین‌قدر هالیوودی و اثرگذار! در خلاف مسیر دانشگاه راه می‌روم، دور می‎شوم و گریه می‌کنم. هرچند می‌دانم کفشی که پوشیده‌ام راحت نیست و در مسیر برگشت من را به دام می‌اندازد. اما باز هم راه می‌روم. من معمولن مثل شل سیلور استاین راه می‌روم که فراموش کنم اما هی چیزهای بیشتر یادم می‌آید. گرسنه‌ام می‌شود. آدم وقتی پول کافی ندارد بیشتر گرسنه می‌شود. از یک نان فروشی، پیراشکی و مافین می‌گیرم و دوباره روی موبایلم را نگاه می‌اندازم. حالا نوزده ساعت و نیم گذشته است. اولین بار در سه سال گذشته. رکورد بی خبری را هم شکستیم. قلبم ده بار می‌ریزد و وقتی به مدت زمان بی‌خبری فکر می‌کنم، تعداد اشک‌هایی که در دقیقه از چشم‌هایم می‌ریزند بیشتر می‌شود. یکهو به پست‌هایی فکر می‌کنم که تا چندوقت دیگر با کسی دیگر می‌گذارد. کسی که من نیست. پیراشکی‌ام را می‌خورم و راه آمده را برمی‌گردم. با پاهای آش و لاشی که بابت بدقلقی کتانی نخی اسپرینگ‌فیلدم است. دوباره سوار قطار برگشت می‌شوم. هزینه پشت هزینه! می‌دانم با این حال امکان ندارد دانشگاه بروم. هندزفری را درمی‌آورم و توی گالری لابه‌لای هشت هزار و خورده‌ای عکس دنبالش می‌گردم. اصلن کار سختی نیست.  پاهایم را از کفش درمی‌آورم. تاول‌های کوچک پشت پایم را که بابت ساییدگی پارچه با پوست است وارسی می‌کنم و غمگینتر می‌شوم. ابرهای روشن از بالای سرمان می‌گذرند و به سمت خانه می‌روم! توی گوشم دختری می‌خواند: «حالا که تو داری می‌ری نمی‌ندازی حتا یه نگاه به پشتت!» قلبم درد می‌گیرد. احساس می‌کنم جمله‌ی مناسبتی خوبی است! همین را برایش تایپ می‌کنم و دلم را می‌زنم به دریا و ارسالش می‌کنم. پیغامم مثل همیشه فوری دوتا تیک نمی‌گیرد. به اسم و پروفایلش نگاه می‌کنم و دقیق می‌شوم؛ بله... بلاکم کرده.

مثل مشت زدن به دیوار

همیشه به آخرین تصویر از شهر فکر می‌کنم. به آخرین باری که از جلوی پارک رد می‌شیم و می‌پیچیم به سمت اتوبان و دیگه مثل الآن هفته‌ای یه بار با مردمی که جلوی پارکینگمون پارک کردن دعوا نمی‌کنیم. اکثر اوقات به آخرین آهنگی که قراره تو این شهر گوش کنم فکر می‌کنم. آخرین ماشینی که ما رو می‌بره فرودگاه و آخرین پلیسی که باهاش هم‌شهری هستیم و اشاره می‌کنه موهام رو بکنم تو. یا پاسپورت و بلیتم رو بهش نشون بدم. همیشه به همین موارد بی‌اهمیت که فکر کردن بهشون با فکر نکردن بهشون یکیه فکر می‌کنم. حتا به آخرین باری که تو خونه‌ی خودم جلوی آینه مسواک می‌زنم وچند تا دایره ی کف ار لبه‌ی مسواکم می‌پره روی آینه‌ای که تازه تمیز کرده بودم. به صبح‌ها که کلاغ‌ها لبه‌ی گلدونا راه می‌رن و کمر کالانکوواها رو می‌شکنن؛ به صبح‌ها... به صبح‌های زمستونی خونه که می‌ترسم پام رو از زیر پتو در بیارم و بذارم کف زمین سرد.

و به مادرم و پدرم فکر می‌کنم که دوست ندارم ازشون بنویسم. چون علاوه بر این‌که گفتن ازشون کلیشه‌ایه، خیلی هم زود من رو به گریه می‌ندازه.

آهنگ رفتنم رو چند روز پیش پیدا کردم. مخصوصن اون‌جا که می‌خونه: «دست تکون دادن آخر/توی اون کوچه‌ی خلوت» هرچند که بی فایده اس دیگه؛ درست «مثل مشت زدن به دیوار...»

 

نکته

در وحشت‌انگیز بودن بیداری همین یه نکته؛ که از بیداری نمی‌شه بیدار شد.

آن عطر

عطر «کوهستان نقره ای» را با هم خریدیم. همان موقعی که پول کافی نداشتیم. یک دفعه اصرار کرد که یک بو شبیه بوی این عطر می خواهد؛ در واقع همیشه می خواسته!

برایمان ضروری نبود؛ حتا برای خریدنش پولی کنار نگذاشته بودیم؛ پس اندازی نداشتیم که تا آخر ماه با آن سر کنیم. فقط یک هو به دلش افتاده بود برای برآورده کردن آرزهای نقلی مان«کوهستان نقره ای» را می خواهد. آن را خریدیم و توی پیاده رو از خوشی دور خودش چرخید. از اول آشنایی مان همیشه دنبال بوهای خوب بود. اولین باری هم که هم دیگر را دیدیم بوی خوب می داد. بوی توت فرنگی و عسل؛ ان قدر تازه و خوش که انگار همان لحظه از حیاط پشتی شان توت فرنگی خانگی چیده بود و نوک انگشت هایش به بوی عطر میوه آغشته بود.

«کوهستان نقره ای» را  همان شب، موقعی که داشتیم پیاده به خانه می رفتیم، خریدیم. تازه خانه خریده بودیم و پولمان برای بریز بپاش های شیک کافی نبود. اما بطری سفید را گرفت توی بغلش و گفت: به اتاق خاکستری مون میاد... می دانستم چه قدر توی زندگی اش دنبال بوهای خوب بوده. توی کشوی میز خانه عود ونیزی و لوندر داشتیم و توی دستشویی ها، خوش بو کننده های کوچک فروشگاهی. بوی عود، برای دهان و گلوی کوچکش زیادی غلیظ بود؛ همیشه قبل از آمدن مهمان ها تا عودها را روشن می کرد، به سرفه می افتاد! شاید برای همین تلاش کرد من را به آن خرید غیر ضروری در آن شب راضی کند...

حالا او رفته است. توی پیراهنی از دنیا رفت که رویش گل های درشت گلدوزی کرده بودند. زیبا بود و  توی خواب، فراموش کرد به دنیا برگردد؛ همان موقعی که  رد انگشتان مشت کرده اش بر ملافه های سفید و کوسن های صورتی چرک، ماند. با لب های کم رنگ و نوک انگشتانی که بوی توت فرنگی می داد. «کوهستان نقره ای» موقع رفتنش روی میز بود. پنجره را نیمه باز گذاشته بودم؛ باد خنکی می آمد و بوی خوبش  با هر وزش کوچک باد به من می رسید و روی تن مریضش می نشست. آن بو آخرین بویی بود که از او به یادم ماند.

حالا او رفته است و من نشانه هایش را توی خانه دنبال می کنم. کتاب هایی که می خواند و شب بود و آرام بودیم و بوهای خوب که به مشاممان می رسید... برق که می رفت و رد بوی «کوهستان نقره ای» را از روی مبل ها می توانستیم دنبال کنیم... قرمه سبزی هایی که می پخت و غر می زد که حتا فرش خانه بوی سبزی می دهد و با خوش حالی عطرش را روی خودش خالی می کرد... پیراهن های سفیدی که می پوشید و خانه را جای امن تری برای زندگی می کرد و یاد شبی می افتاد که حتا اگر  پول کافی نداشتیم، اما دل راضی برای خریدی یک هویی را  داشتیم.
آن عطر را با هم خریدیم. اسپری اش که می کنم یاد شبی می افتم که توی کیسه ی خریدمان گذاشته بودیمش. تا خانه را پیاده رفتیم. بلند بلند شعر خواند و توی پیاده رو دنبالم دوید. بعد با این که شام نخورده بودیم،  از کنار فولکس های دستفروشی که همبرگر می فروختند، بی تفاوت گذشتیم. چون دلمان خواسته بود کوهستان نقره ای را داشته باشیم و دیگر برای خریدن همبرگرهای روغنی گران، پول کافی نداشتیم.

سیزده به در ِ سال ِ پیکان

ما فرمانیه زندگی می‌کردیم.

دست بر قضا فرمانیه زندگی می‌کردیم یعنی؛ از آن پول‌ندارهایی بودیم که فرمانیه زندگی می‌کردیم!

خیلی از هم‌کلاسی‌هایم پاترول داشتند. آن روزها پاترول داشتن برتری ذاتی داشت. پاترول سواری یعنی نگاه از بالا به پایینی که می‌شد به آدم‌های دنیا داشت. هم‌کلاسی‌هایم بعد از تعطیلی مدرسه،  توی پاترول‌های سبز و کرم‌رنگشان، کنار مامان خوشبوی خوشگلشان می‌نشستند و دستمال کاغذی سفیدشان را مثل پرچم پیروزی توی هوا تکان می‌دادند و خداحافظی می‌کردند. من هم دست تکان می‌دادم و قدم‌زنان راهم را توی یکی از تنگستان‌های فرمانیه پیش می‌گرفتم و به خانه می‌رسیدم.

ما پیکان داشتیم. پیکانمان مال خودمان نبود. آقاجون بهش می‌گفت فکسنی عاریه‌ای. صاحب پیکانمان اداره‌ی آقاجون بود. برای همین بود که ماشین ما بر خلاف ماشین هم‌کلاسی‌هایم اسم نداشت. آدم روی مال مردم نمی‌توانست اسم بگذارد. همان روزها که آقاجون پیکان را از اداره می‌آورد با مفهوم بیت‌المال آشنا شدم! بیت‌المال یعنی من حق نداشتم با خودکار بیک، روی صندلی‌های کرم رنگ پیکان حتا یک نقطه نقاشی کنم. بیت‌المال یعنی حق ندارم روی ماشین اسم بگذارم یا با کفش گلی روی صندلی‌ها چهارزانو بنشینم. هروقت از آقاجون اسم ماشینمان را می‌پرسیدم یک کلمه می‌گفت: پیکان!

 من از بیت‌المال بدم می‌آمد. از آقای مهدوی، همکار آقاجون هم همین‌طور! چون باعث می‌شد نوبت پیکان سواری ما یک هفته در میان شود. یک هفته جلوی تلویزیون می‌نشستیم و شبکه‌ی دی نگاه می‌کردیم و یک هفته می‌توانستیم درکه و دربند برویم و موقع برگشتن آقاجون برایمان از دور میدان تجریش، ساندویچ آرشاک خانلری و بستنی صادقی بخرد.

بیت‌المال همه‌ی خوشی‌های دنیا را نوبتی می‌کرد. باید انتظار می‌کشیدم و صبر می‌کردم. یک هفته در میان نوبت پیکان‌سواری ما بود! اما از آن‌جا که همیشه از بد، بدتری هم هست. یک نوبت آزاردهنده‌ی دیگر هم در کار بود. نوبت نشستن من کنار پنجره! ما چهارتا بچه‌ی قدونیم‌قد بودیم و نوبت کنار پنجره نشستنمان را هم تقسیم کرده بودیم. از این بدتر سراغ دارید؟ در ماه یکبار پنجره سهم من می‌شد! فقط یک‌بار. آن‌هم وقتی خیلی از  همکلاسی‌هایم تک‌فرزند بودند و تمام پنجره‌های دنیا مال آن‌ها بود. من بچه بودم اما این را خوب می‌دانستم سهم آدم‌هایی که پول ندارند از دنیا هم نوبتی‌ست! یک پنجره‌ی ساده ... یک پنجره‌ی ساده و فرمانده‌ی یک دستگیره‌ی استیل بودن، تمام چیزی بود که توی گردش‌های نوبتی‌مان از دنیا می‌خواستم.

سیزده به در سالِ پیکان، وقتی ما چهار خواهروبرادر عقب نشسته بودیم و توی سربالایی درکه با بیقراری وسط ترافیک گیر افتاده بودیم و بوی لنت از شیشه‌های پایین چهار طرف محاصره‌مان کرده بود، یکهو از کاپوت پیکان دود بلند شد. آقاجون فوری دستی را کشید و آمد پیاده شود که دید دستی از پس سربالایی برنمی‌آید و ماشین تحمل وزن ما را ندارد و با وجود دستیِ کشیده شده، عقب عقب می‌رود. مامان پیاده شد. آقاجون یک لنگه پا درحالی که یک پایش روی ترمز بود و یک پایش روی زمین جایش را به مامان داد و مامان به سختی پدال را فشار داد و توانست روی صندلی بنشیند. آقاجون با نظارت یکی دو نفر دیگر کاپوت را بالا داد و فهمید اوضاع وخیم است. ماشین را خاموش نکردیم و چهار نفری پیاده شدیم و از پاترول‌ها، هیوندا اکسل‌ها، میتسوبیشی لنسر‌ها، اپل امگاها و  رنوهای نقلی خوش‌رنگ پرسیدیم توی ماشینشان آب دارند؟! پیکانمان خراب شده بود و  فکر می‌کردم با این خرابی به بار آمده، حتما بیت‌المال پوستمان را می‌کند و به حسابمان می‌رسد. فکر می‌کردم لابد تقصیر ما چهارنفر است که چون زیاد بودیم به پیکان فشار آوردیم، یا شاید تقصیر سربالایی درکه‌ بود، یا تقصیر ما بود که بیش از حد خوش می‌گذراندیم و با پیکان عاریه‌ای این طرف و آن طرف می‌رفتیم.

برای آقاجون آب آوردیم و به هزار زحمت توانستیم راه پیکان را از توی ترافیک باز کنیم و یک گوشه پارک کنیم. آقاجون زیر لاستیک‌های عقب را آجر گذاشت و فرمان را تا ته پیچاند و ماشین را توی دنده خاموش کرد. مثل لشکر شکست‌خورده، توی سرپایینی در حالی‌که دست هم را گرفته بودیم راه افتادیم و به خانه برگشتیم.

بعد از تعطیلات آقاجون ماشین خراب را تحویل اداره داد. در روزهای بعد همه فهمیدیم زحمت تعمیر پیکان و هزینه‌هایش به گردن آقاجون افتاده. آقاجون حرص می‌خورد و می‌گفت: «آخرش  درست کردن این فکسنی عاریه‌ای افتاد گردن من!» آقای مهدوی که وضعش از ما بهتر بود خندیده بود و گفته بود: قسر در رفتم!

ما به جای ناامید شدن اما منتظر دفعه‌ی بعد بودیم! دفعه‌ی بعدی که نوبت من بود که کنار پنجره بنشینم. اما بیت‌المال این حرف‌ها حالی‌اش نبود. هزینه‌هایش را می‌انداخت گردن ما و خودش را از ما پنهان می‌کرد. یکی دو ماهی صبر کردم و یکی دوبار بحث پیکان را پیش کشیدم. آقاجون روی خوش نشان نمی‌داد و بحث را عوض می‌کرد. کم‌کم از تمام پیکان‌های دنیا متنفر شدم که نتوانسته بودند سلامتی‌شان را تا تمام شدن نوبت من که کوچک‌ترین بچه‌ی خانواده بودم حفظ کنند.خواهرها و برادرم نوبت کنار پنجره را کم‌کم یادشان رفت اما من هرچندوقت یک‌بار نوبتم را یادآوری می‌کردم که بدانند دفعه‌ی بعدی اگر در کار باشد رئیس پنجره کی هست! اما خیلی نگذشت که آقاجون اداره‌اش را عوض کرد و دیگر هیچ اداره‌ای در هیچ‌کجای زندگی‌مان پیدا نشد که برای روزهای تعطیل، ماشینش را به ما امانت بدهد.

سنت نوبتی بودن جای کنار پنجره فراموشمان شد و دفعه‌ی بعدی که آقاجون با ماشین، آن هم نه بیت‌المال، ماشین خودش به خانه آمد، دیگر وقت پیش کشیدن نوبت من نبود. زمان گذشته بود و بزرگ شده بودیم. یکی از خواهرهایم ازدواج کرده بود و برادرم سربازی بود. جای کنار پنجره را مال خودم می‌دانستم. هرچند اگر خواهر و برادرم هم بودند ما چهار نفر، باز هم ان‌قدری ظریف نبودیم که بتوانیم در صندلی‌های عقب  کنار هم جا شویم.

آدم خوب

من دلم می‌خواست تو زندگی آدم خوبی باشم!
بدی‌ش این‌جاس که تا چندوقت پیش گاهی فکر می‌کردم آدم خوبی هستم!
اما کاش سیب رو نمی‌خوردم!
کاش بلیت سفر به زمینو نمی‌بردم!
فکر می‌کردم مسیر آ رو رفتن و به مسیر بی نیفتادن کار آدم خوباس!
فکر می‌کردم پتو رو گداها کشیدن و به حیوونا غذا دادن کار آدم خوباس!
(تو فیلم دیدم آدمایی که گربه‌ها رو غذا می‌دن؛
گاهی داعش می‌شدن و سر آدما رو می‌زدن!)
فکر می‌کردم هوا خوبه، بنز و پپسی و آیفون خوبه پس منم خوبم!
ای کاش به خودم نمیومدم!
ای کاش هنوز خودمو به اون راه می‌زدم!
بدی‌ش این‌جاس فکر می‌کردم چون دیدن دیوونه‌ها می‌رم؛ چون تو مترو جامو به پیرزنا می‌دم، آدم خوبی‌ام!
اما زندگی به این چیزا نبود!
پرده‌ها افتاد و دستم واسه خودم رو شد زود زود!
زندگی بی‌سیگار و دیدن بیمار و زیارت سالی چندبار کارم بود و
خوبی به این چیزا نبود!
کاش پام به زمین نمی‌رسید
کاش کسی منو این دوروبرا نمی‌دید!
بقیه می‌گفتن فقط آدم خوبان که فکر می‌کنن خوب نیستن!
اونا از خودشون ناراضی‌ان و همیشه پشت سر بقیه وایمیستن!
از اون موقع یهویی به خودم اومدم
از اشتباه دراومدم
فهمیدم من آدم خوبی نیستم!
چون آدم خوبا نباید به خودشون بگن: من یه آدم همه‌چی تموم بیستم!

آه من بسیار خوش‌بختم

کنار رود پیدار نشسته‌ام! گریه نمی‌کنم. یک دلستر توت‌فرنگی دارم و یک دلستر انار. سه تا گلدان رنگی روی میزم گذاشته‌ام و هرچند دقیقه یک‌بار روی تلگرامم پیغامی از کسی دارم.

سال‌ها پیش در همین نقطه با کتانی‌های مشکی و سفید نایکی‌ام نشسته بودم... رود پیدارا غمگین بود؛ غم عالم بود. غم عالم می‌دانید یعنی چی؟ یعنی از هر غمی توی عالم غم‌تر. کنار رود پیدرا نشستن مثل له شدن مردی در اتوبان همت-غرب به خودی خود غمگین است. غم عالم هم یک چیزی شبیه وقتی‌ست که خواهرت برای همیشه می‌گذارد از ایران می‌رود. رفتن از ایران بد نیست. اما عوض کردن کشور یعنی تو هرچه‌قدر هم راه بروی، هرچه‌قدر تاکسی بگیری و بلیت‌های دو طرفه‌ی مترو توی جیبت داشته باشی، باز خواهرت از همه‌ی این‌ها دورتر است. غم عالم همان غمی‌ست که توی فرودگاه توی دلت می‌ریزد و تو پشت سر خواهرت گریه می‌کنی. فرودگاه همان رود پیدراست. از همه‌ی رودها بلندتر و غمش از همه‌ی غم‌های دنیا عمیق‌تر...  هرچند سال‌های بعد، غم عالم بس می‌کند. چه‌قدر آزار رساندن! خواهرت می‌آید و  می‌رود و دیگر خبری از گریه کردن نیست...

عاقبت یک روز آدم کنار رود پیدرا می‌نشیند. اما غمی در کار نیست. بی‌حسی مزمن. غرق در لیدوکائین! خواهرم رفته است. فرصت‌های طلایی، سن لذت‌بخش بیست‌و‌دوسالگی... چه‌قدر جا بود که می‌توانستم بروم ببینم و ندیدم. اما حالا چه‌کار می‌کنم؟ کنار رود پیدرا می‌نشینم و با حسرت‌های عمیق، عکس سفر‌های دویست‌وپنجاه یورویی آدم‌ها را لایک می‌کنم. از دور غمگین به نظر می‌رسم. تنها و غمگین. همان مرض همیشگی شعر: باید حرف زد آقای دکتر! آدم در تنهایی‌هایش، در درد و مرض‌هایش تنهاست. آدم در کنار رود پیدرا نشستنش تنهاست...

داشتم می‌گفتم. یک دلستر توت‌فرنگی دارم. دو دست لباس خاکستری سازمانی. یک سهمیه‌ی غذای اداری که گاهی تویش مو پیدا می‌شود و خب... گاهی‌تر هم نه! داستان‌های نصفه و نیمه هم دارم؛ به وفور. اما برایشان گریه نمی‌کنم. یک مدرک کارشناسی به دردنخور هم هست که قرار بوده باهاش فتح‌الفتوح کنم اما حالا تنها جایی که ازش استفاده می‌کنم در سایت‌های نظرخواهی درباره‌ی کیفیت صابون است: مشتری محترم از نظر شما ممنونیم. میزان تحصیلات خود را مرقوم بفرمایید؛ همیشه لیسانس. هیچ‌وقت این لیسانس، لیسانس‌تر نمی‌شود! معدل شانزده‌و‌نیم بدون تغییر. حتا یک صدم...

داشتم می‌گفتم؛ غم عالم یعنی برگشت‌ناپذیری خواهرم به طبیعت ایران...برگشت‌ناپذیری خودم به زندگی قبلی‌ای که داشتم. مثل یک شیشه‌ی خالی مربای انجیر  یا بطری پلاستیکی کوکا کولا شده‌ام. کنار رود پیدرا می‌نشینم. گریه‌ای در کار نیست. برگشتی در کار نیست. غم عالمی دیگر در کار نیست. غم‌های عالم همگی به سرزمین‌های دوری رفته‌اند و دارند برای خانه‌شان سایدبای‌ساید سه در می‌خرند. همیشه بعد از هر دو، عدد سه‌ای در راه است...

غم عالم خیلی وقت‌ها من بوده‌ام که دو ماه یک‌بار می‌رفتم کیش و تا ساعت دو نیمه‌شب توی ساحل با خواهرهایم می‌نشستم و آوازهای غمگین می‌خواندم و برمی‌گشتم و برای غم عالم مرثیه می‌نوشتم و اسمش را می‌گذاشتم سفرنامه.  غم عالم خیلی وقت‌ها من بودم با دویست‌و‌پانزده تا برگه‌ی قرعه‌کشی در دستم و برنده نشدن حتا یکی از آن همه و گرفتن سرم در دستم و اعتراف کردن یک خطی: من بسیار بدشانسم.

غم عالم... من از تمام رودهای پیدرای زندگی‌ام گذشته‌ام. از تصویر دور شدن تو در چشم تار پنجره... هاااااه...من از تمام غم‌های عالم زندگی‌ام گذشته‌ام واز کنار موتوری‌ای که توی کوچه‌ی بن‌بست به سرعت سمتم می‌آمد. من هنوز هم از موتوری‌ها می‌ترسم. از بی‌اعتباری خوش‌بختی هم! که خوش‌بختی گربه‌ی خواهرم است که یک روز از مرض کبد می‌میرد. درخت انگور است و بی‌انگوری امسالش! بدترین درد درخت انگور همین است! بی‌انگوری! بدترین درد من هم این است؛ از دست رفتن خوش‌بختی.

کنار رود پیدار نشسته‌ام. خیلی وقت است که دیگر گریه نمی‌کنم. با لباس‌های فرم یک‌شکل خودم را با همکارم اشتباه می‌گیرم و پشت میزم مویزها را از کشمش‌ها جدا می‌کنم. همکارم از روی چیزی می‌خواند؛ خوشب‌ختی فاصله‌ی بین دو بدبختی‌ست و من جواب می‌دهم؛ نه... خوش‌بختی کنار رود پیدرا نشستن و گریه نکردن است. 

*

عنوان یادداشت بخشی از شعر فروغ فرخ‌زاد است.

من عاشق اینا هستم، من عاشق شما نیستم

من عاشق مربای توت‌فرنگی‌ام
عاشق بوق زدن تو رانندگی‌ام
عاشق سوسیای پنیر دار بامبو
عاشق پرینت گرفتن از کاغذا
چاپ کردن عکسا
عاشق خندیدن با صدای بلند وقتی همه خوابن
عاشق قایم شدن تو کمد وقتی تو خونه دنبالم افتادن
منو نترسونین
با کثافت‌کاریاتون قلبمو نلرزونین
من چه می‌دونم خوابیدن با ده نفر چه‌قدر مزه داره
چه می‌دونم این تهران لعنتی چندهزارتا هرزه داره
من عاشق خط‌خطی رو کاغذام وقت تلفن حرف زدن
عاشق یه عکس قدیمی رو پیدا کردن و یاد کسی افتادن
عاشق رو نوک پا وایسادن که ببینم رئیسم کی از راه می‌رسه
عاشق اون بسته‌ی گنده‌ی کادو که به آدرسم اشتباه می‌رسه
منو ولم کنین
منو هُلم ندین
من چه می‌دونم قیمت رختخواب چیه
من چه می‌دونم پاره شدن کیسه‌ی آب چیه
من از داروخونه قرصای جورواجور نخواستم
من جنین مرده‌ی بچه‌مو تو باغچه‌ی پشتی نکاشتم
به من سر نزنین
درو روتون بستم برین و دوباره در نزنین
من عاشق کیبورد آبی موبایل و قاب گل‌گلی‌م
من عاشق صندل پاشنه ده سانت و گل‌سر و شلوار لی‌ام
حساب بانکیم تنها خالی‌ای بوده که بستم
اونی که تو آینه‌اس تنها کسی بوده که دلشو شکستم
من عاشق هوای خوب جمعه و عکس‌بازی‌ام
عاشق شام سرپایی تو اندرزگوئم و به همونشم راضی‌ام
عاشق گلدون سانازمم که به دست نااهلش افتاده
عاشق بهار که اسم گلا رو یادم داده
منو نترسونین
قلبمو که قبلنا شکستنش نلرزونین
دنیا پر از صدای پای آدم بداس
قدم... قدم...قدم...قدم
یکی تو گوشم می‌خونه: بازم سراغت اومدم
داروخونه‌ها پر از قرص سکسی‌ان به من چه
نصف آدما معتاد و مریض جنسی‌ان به من چه
دلم می‌خواد زیر اقاقیا وایسم و ژست بگیرم
دلم می‌خواد برای اون‌که رفت و برنگشت بمیرم
من عاشق نامه نوشتن رو دستمال کاغذیام
عاشق خامه‌شکلاتی ریختن تو چال لپمو این لوس‌بازیام
من چه می‌دونم مردای بد چه بویی می‌دن
چه می‌دونم زنای خوب بهشت می‌رن زنای بد کجا می‌رن
من عاشق خیس شدن شیشه‌ها وقت بارونم
عاشق خوابیدن با صدای بارونم؛ تق‌تق‌تق؛ نم‌نم‌نم
من عاشق شعر نوشتنم وقتی تو تختم لم دادم
عاشق نگه‌داشتن راز کسی که پیشش قسم دادم
دل من زیاد شکسته و دیگه با کسی نیس
توی دلم درختچه‌ی هیچ هوسی نیس
پیش من جا نیس واسه آدمایی که بدن
اونا که درختای حیاطشونو خیلی شبا کتک زدن
آدم بدا آدم بدا اینا رو که خوندین، توروخدا بهم نخندین
فقط از زندگیم برین بیرون و درو پشت سرتون ببندین...

آن لکه‌های صورتی، شکوفه‌های هلو بودند

ساعت ده صبح است اما من جلوی در هیچ خانه‌ای نایستاده‌ام.

آن خانه‌، خانه‌ام نیست. توی آن خانه‌ ملافه‌ی دونفره‌ی سفیدی ندارم که رویش گل کوکب زرد داشته باشد. هرچه هست، مال بقیه است. با هیچ‌کس توی آن خانه‌ رأس ده صبح توی ملافه‌ها غلت نزده‌ایم و ماجرا نساخته‌ایم. هر ماجرایی هست، از تعریف کردنش هزار سال گذشته و از اتفاق افتادنش دو هزار سال.

ساعت ده صبح است اما من توی تختی که معلوم نیست صاحبش فرانسه است یا آلمان دراز کشیده‌ام. دراز کشیدن و خیره شدن به سقف از مهم‌ترین کارهایی‌ست که در دنیا می‌شود کرد؛ از مهم‌ترین کارهایی‌ست که در دنیا می‌شود با دلِ شکسته کرد.

کسی از کنارم رفته است. من پشت درها نایستاده‌ام. من این طرف در هستم. روز، داخلی، ده صبح! اما کسی رفته است. کسی رفته تا برایم پتوهای گرم و کاپشن‌های پردار و آب پرتقال تازه بیاورد و دلم را ببرد. من دلم را قبل از آب پرتقال خوردن داده‌ام. دلم را قبل از صدای خش‌خش چرخ چمدان‌ها در آسفالت‌های نامرغوب، قبل از خیره شدن به کمربند چرم لویی‌ویتون، قبل از خنده‌های پرتقالی تو سرخ داده‌ام.

ساعت ده صبح است. عید است اما همه خوابیده‌اند و فقط منم که بیدارم. من در ملافه‌ای که ملافه‌‌ام نیست. سر به بالشی گذاشته‌ام که دختری دیگر که از من چند سالی کوچک‌تر است صاحب اول و آخرش است. فتح بالش‌های پردار و پتوهای خارجی پشم شیشه. غمگینم چون می‌دانم کسی حتا بلد نیست به زیبایی او با کفش پاشنه‌بلند، بر روی ملافه‌ها و پتوها بایستد و با تمام دهانش بخندد.

ساعت ده صبح است. من دندان ندارم. دهانم خالی‌ست. نه خنده‌ای و نه حرفی. او می‌آید؛ دقیقن بعد از این‌که سه بار آرام به در زده و خزیده داخل اتاق.

برایم آب پرتقال آورده. توی سفیدی ابدی نشسته و دست‌هایم را کرم می‌زند. تمام کرم‌هایش خارجی‌ست. اما شبیه مردهای خارجی فیلم‌ها نیست. دهانش پرتقال خونی است. آن هم وقتی دهان من را مثل یک خط مورب اشتباه از روی کاغذی تمیز پاک کرده‌اند. من دندان ندارم و مثل دختری که چند سال از من کوچک‌تر است بلد نیستم کفش پاشنه‌بلند بپوشم وبه آن قشنگی  روی ملافه‌ها بایستم. کفش‌های پاشنه‌بلند حتا روزهای عید، روزهایی به پاکیزگی عید  من را زمین انداخته‌اند.

من لثه‌های صورتی ندارم. چشم‌های روشن ندارم. مهم‌تر از همه ساعت ده صبح روز عید، توی رختخواب‌های غریبه بیهوش پیدایم می‌کنند با نامه‌ای که کنار دستم است و وسطش نوشته‌اند؛ به باد عاشق بود! من دندان ندارم و بلد نیستم شلوارک جین کوتاه، خیلی کوتاه بپوشم و ران‌هایم هیچ‌وقت خدا برای خودنمایی، چیز خوبی از کار در نیامده‌اند.

ساعت ده صبح است و او با پتویی برگشته که تنها می‌شود سر را در آن فشار داد و با صدای بلند گریه کرد. او این چیزها را نمی‌داند. بقیه هم که توی خانه‌ای سفید پخش و پلا شده‌اند، این‌ها را نمی‌دانند. اصلن کسی متوجه نیست که وقتی زنی عکسش توی قاب کنار تخت نباشد، چه‌قدر غمگین خواهد شد. توی قاب‌های کنار تخت منظره می‌بینم. کشورهای مهم... درخت‌های بزرگ... زیر هیچ‌کدام از آن درخت‌ها من نیستم. من توی سفیدی مطلق نشسته‌ام و عید برایم یک‌هو از روی تقویم تمام شده است. کسی این حرف‌ها را نمی‌فهمد. او آب پرتقال‌ها را توی لیوان‌ها می‌ریزد و من رد رژلبم را بر لبه‌ی لیوان‌ها نگاه می‌کنم.

ساعت ده صبح است. من پشت هیچ دری نایستاده‌ام. او تمام درها را برایم کلید انداخته و می‌خواهد باور کنم آن ملافه‌های سفید با گل‌های کوکب زرد یک روزی مال من می‌شوند. یکهو ساعت ده صبح، شبیه به هفت غروب روزهای جمعه می‌شود و  در خانه باد سردی می‌وزد.

دهانش شبیه به یک برش منظم گرد از پرتقال خونی می‌خندد. چشم‌هایم اشک‌های بزرگ به ملافه می‌اندازد. برایم از رسیدن میوه‌ها می‌گوید. رسیدن میوه‌ها؟ توی ذهنم تمام شکوفه‌های صورتی می‌رسند و هلو می‌شوند؛ آن‌هم درست وقتی او دیگر توی زندگی‌ام نیست.

 

علت مرگ

حیف است که در این دنیا آدم‌ها از دل‌شکستگی نمی‌میرند
کسی صبح پتو را از روی تو کنار نمی‌زند
و چشم‌های اشکی‌ مرده‌ات را با حرکت آرام دست نمی‌بندد
باید راهی می‌بود که جلوی علت مرگ؛ دکتری با خودکار کَنکوی آبی می‌نوشت: دل‌شکستگی
باید کسی بود که مرگ در اثر شکستن قلب و گریه‌ی شبانه را موضوع تز دکترایش می‌کرد
قبل از این‌ها
قبل از همه‌ی این‌ها
باید کسی پیدا می‌شد
و با جرئت و جسارت
از دل‌شکستگی می‌مُرد

 

پاره کردن شکم مردی سوسیالیست در یک صبح پاییزی

برای خانوم پاپن هایم

 

آن دختر ساعت شش صبح بلند شد؛ مثل بقیه‌ی روز‌ها حتا چشمش را مالید و به پذیرایی سفید کوچکشان رفت. مادرش با تعجب نگاهش نکرد. به هیچ وجه احتمال اتفاق‌هایی را که قرار بود بیفتد به خودش نداده بود. از خانه‌ی ساکت، صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی زیر دندان‌های کسی می‌آمد. دختری که ساعت شش صبح -یعنی چهل و پنج دقیقه زود‌تر از هر روز- از خواب بیدار شده بود به آشپزخانه رفت. کارد دسته بلند را برداشت. به تیغه‌ی تازه نفسش نگاهی انداخت و با خودش فکر کرد: کارخانه‌ی چاقو سازی هیچ وقت توی عمرش فکر نمی‌کرد همچین چاقویی چیزی جز گوشت‌های تازه‌ی گوسفند را تکه تکه کند. اما خود چاقو بلند پرواز بود، فکرهای بزرگ توی سرش داشت؛ مثلن یکی از فکر‌هایش پاره کردن شکم مردی سوسیالیست در یک صبح پاییزی بود. آن چاقو نمی‌خواست معمولی باشد و خودش می‌دانست با یک حرکت اضافه به زودی تبدیل به آلت قتاله می‌شود و چند ماه بعد ردش را در مسیل باختر، بغل اتوبان صیاد پیدا می‌کنند.
دختر قدم زنان به سمت پدرش رفت،؛ دست‌هایش را پشت سرش نگه داشته بود و در آن چیزی پنهان کرده بود. پدرش بی‌توجه به او بلند بلند از دموکرات‌ها انتقاد می‌کرد و اعتقاد داشت مملکت را بر باد فنا داده‌اند و اکثرشان توی کوه‌های غرب کشور از پا در آمده‌اند (دختر ابدن چیزی در مورد کوه‌های غرب نمی‌دانست). مادرش نگاهی به دخترشان انداخت و لابد با خودش فکر کرد در پشت سرش، خرگوش صورتی‌اش را پنهان کرده و می‌خواهد لباس جدیدی را که برایش دوخته، نشانشان دهد. تلویزیون خاموش بود و بیدار بودن آدم‌ها در صبح به آن زودی و خاموش بودن تلویزیون و صدای خورد شدن بیسکوئیت ساقه طلایی و لرزیدن اجساد سوسالیست‌ها در قبر، همه حاکی از این بود که قرار است اتفاق بدی بیفتد.
دختر چاقو را از پشتش درآورد. بعد از ده سال دوری از خانه، این اولین بار بود که به پدرش ان قدر نزدیک می‌شد. پدرش برگشت و نگاهش کرد. توی چشم‌های دختر اثری از خشم، ناراحتی یا حتا چیز بی‌موردی مثل تسلیم نبود. دختر مو‌هایش را باز گذاشته بود، یک دمپایی پشمی پایش بود و پاچه‌ی یکی از شلوار‌هایش لول خورده بود و بالا مانده بود. دختر چاقو را نگاه کرد، بعد به پدرش زل زد و عرض یک ثانیه به سمتش هجوم برد.
قلب آدم جای چه چیزهایی ست؟ کجا قلب را ساخته‌اند برای اینکه کسی تویش چاقو بزند؟ قلب مرد سیاسی از هم پاره شد و از آن خاطره‌ی غروبی که دختر برای اولین بار از روی تاب افتاده بود ریخت بیرون. خاطره‌ی شیر نسکافه‌ای که دختر برای پدر سوسالیستش آماده کرده بود اما به دیوار‌ها پاشیده شد، خاطره‌ی راننده‌ی تاکسی‌ای که با مرد سوسیالیست درگیر شده بود و خیلی آدم‌ها که در تمام عمر آن مرد، به گفته‌ی خودش قصد جاسوسی داشتند. برگه‌های جواب آزمایش‌ها بیرون ریخت، عکس‌های رادیولوژی، قرص‌های انقضا شده، شیرهای سویا... دموکرات‌ها رِند و مردانه به قلبی که پاره شده بود خندیدند و آزادیخواه‌ها دو دقیقه برای دختر ایستادند و دست زدند. چه قدر مزخرف از اخبار بی‌بی سی بیرون ریخت، نفیسه کوهنورد هستم خبرنگار بی‌بی سی در بیروت!
دختر دسته‌ی بلند چاقو را مثل وقت‌هایی که در بچگی فوتبال دستی بازی می‌کرد چرخاند. این دفعه خیلی دقیق و سریع توی گل زده بود. مادرش حتا نیم خیز نشد. سی سال بود که خواب چنین لحظه‌ای را می‌دید. اسمش را گذاشته بود نقطه‌ی خلاص. به چشم‌های دختری که تا آن روز فقط تویش دلهره وترس دیده بود، خیره شد. دختر چاقو را انداخت روی فرش. لکه‌های خون را حتا می‌شد روی اثاث آشپزخانه که در وقوع این قتل نقشی نداشتند، دید. دختر گفت تمام شد. فرش‌ها را باید به قالیشویی بفرستیم!
جوابی نیامد. مادرش باز هم از جایش بلند نشد. دختر به اتاقش برگشت. توی تختش دراز کشید، خرگوش صورتی‌اش را بغل کرد و آرام توی دلش آرزو کرد که کاش وقتی خوابش برد، ادامه‌ی‌‌ همان خواب شیرین دیشب را ببیند

طعم زرد و رنگ انبه

کسی می‌آید
و پاستیل خرسی را قسمت می‌کند
و جین‌های از مد افتاده‌ی پاتن‌جامه را
و بوتیک خیابان ولی‌عصر را
و گلدان گلی را که سه تا از گل‌هاش پژمرده
و مانتوی اداری سرمه‌ای سه دکمه‌ را
و کلاس‌های رمان فریدون عموزاده‌ی خلیلی را
و مربای دغ کف‌دار توت‎فرنگی را
و نان سنگک سنگ‌دار صبحِ اول صبح را
کسی می‌آید
و بلیت فیلم «نبودن خیلی راحت‌تره» را قسمت می‌کند
و شیرینی‌های سرویس چای سفره‌خانه‌های فشم را
و شعرهای یک کتاب به چاپ دوم نرسیده را
و خمیر دندان کلگِیت نعنایی را
و شله‌زرد نذری ظهر عاشورا را
کسی از چهارشنبه‌سوری و بمب‌های دستی نظام‌آباد می‌آید
و اولین پاستیلی که از بسته برمی‌دارد
با طعم انبه است
و بنابراین؛ مزه‌ی انبه را قسمت می‌کند
و تِلفَست‌های ضد کهیر را قسمت می‌کند
و ته‌دیگ برنج را قسمت می‌کند
و هرچه را که نباید
و هرچه را که باید!
کسی می‌آید
که شبیه «سروش هیچ‌کس» است
و شبیه کسی‌ست که نباید باشد
و شبیه کسی نیست که باید باشد
کسی که در آروغ‌های بعد نوشیدن کوکایش با ماست
در خرچ خرچ سالاد شیرازی بعد قرمه‌سبزی‌اش با ماست
و آمدنش را
بارها دست‌بند زده‌اند
و کهریزک تا اطلاع ثانوی تعطیل بوده
و اوین جا برای «هیچ‌کس» نداشته است!
کسی می‌آید
و از همه‌ی طعم‌ها
و از همه‌ی رنگ‌ها
طعم زرد و رنگ انبه را دوست دارد!
و وقتی میدان تجریش دورش می‌چرخد
فصل هندوانه گذشته
فصل خندوانه اومده
و سید جواد و دخترش
صد کفن پوسانده‌اند
و اجسادشان را
پسری با سبیل تازه‌جوانه‍‌زده
ریز ریز کرده و برای ماهی‌ها ریخته
کسی می‌آید
کسی بهترتر
کسی دیگرتر
کسی که اگرچه در ظاهر نه
اما در دلش با ماست
بی کم‍‌‌‌ و کاست
من خواب دیده‌ام...

کالاماری‌ها دور میز نشسته‌اند؛ برادرم توی بشقاب است

برادرم دوست پسر معشوقه‌اش را کشت.

نمی‌دانم چه روزی آن هفت تیر ظریف و کوچک را خریده بود. هفت تیری که دسته‌اش برنجی بود و توی برنج‌ها، طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روز‌ها هفت تیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله‌ی تزیینی ست.  نگران نشده بودم؛ بیشتر به خاطر اینکه هفت تیرهایی با دسته‌ی برنجی و نقش آن گل، آن قدر قشنگند که امکان ندارد بتوانند آدمی را بکشند.

برادرم یک روز هفت تیر را برداشت و راه افتاد به سمت خیابان ولی عصر. روبه روی پارک ساعی، وارد یک خانه‌ی بیست و پنج سال ساخت شد، خانه‌ای که دو تا قناری داشت که یکیشان توی لک بود و نمی‌خواند و آن یکی درست وقتی صدای شلیک گلوله را شنید، دو روز بی‌وقفه خواند.

برادرم خون را، خون گرم را از توی صورتش پاک کرد. خون به دیوار پاشیده بود، مردی سر و بدنش را خم کرده و به دیوار تکیه داده بود، نه شبیه آدم‌هایی که کشته می‌شوند. شبیه آدم‌هایی که از مهمانی برگشته‌اند، نیمه شب است و مستی‌‌ همان جا گوشه‌ی دیوار آن‌ها را از پا در ‌آورده. برادرم کشته شدن کسی را به دست خودش از نزدیک دیده بود. بعد، خیلی آرام برگشته بود خانه. لوازمش را جمع کرده بود، به حساب‌هایش رسیدگی کرده بود، برای معشوقه‌اش پیام فرستاده بود که همیشه دوستش دارد و رفته بود و خودش را به عنوان کسی که مغز آن مرد را روی دیوار پاشیده، معرفی کرده بود.

ما خانواده‌ی آرامی بودیم. برادرم از همه‌مان آرام‌تر بود. دوست قدیمی‌ام بود. بیشتر از خواهر‌هایم با او دوست بودم. تمام راز‌هایمان را در گوش هم می‌گفتیم. انگار نه انگار پسر باشد؛ به تمام اتفاق‌هایی که توی روز برایم افتاده بود گوش می‌داد. سر هم تکان نمی‌داد. منع نمی‌کرد، ایراد نمی‌گرفت، اهل حرف و حرف کشی و «دیدی گفتم» و «من می‌دونستم» نبود! او هم برایم حرف می‌زد. از غم‌هایش، دخترهایی که دوست داشت، بی‌پولی، دوست‌هایش که او را میدان نوبنیاد ول کرده بودند و رفته بود خارج از کشور، از دسته گل لیلیومش گفته بود که کسی توی سطل زباله‌ی فرودگاه امام انداخته و رفته بود.

بزرگ‌تر شد و دیگر هیچ وقت نشنیدم درددل کند، نشنیدنم بگوید خسته شده‌ام، چک‌هایم پاس نمی‌شود، حال زندگی کردن ندارم. نشنیدم بگوید معشوقه‌اش بالاخره باهاش ازدواج می‌کند یا نه. برایم نگفت آن سِت سرمه‌ای ورزشی را که رویش موی بلوند کسی افتاده بود، از کجا آورده، بهم نگفت تفنگ دسته برنجی‌اش را از کجا خریده، تیر‌هایش؛ تیر‌هایش را هیچ وقت بهم نشان نداد و جلوی چشم‌هایم با خنده و شوخی تعدادشان را نشمردیم.

الآن از آن هفت تیر یک تیر کم شده. برادرم سر یک آدم را نشانه رفته است. اگر کشتنِ با چاقو بود که باور می‌کردم. اگر سر کسی را کوبیده بود به دیوار، یا کسی را از بلندی پرت کرده بود پایین، قابل تصور بود. اما کشتن با هفت تیر مثل فیلم‌ها بود. نمی‌توانستم باور کنم. نمی‌توانستم بپذیرم آن مرد او بوده؛  که دستگیره‌ی در را پیچانده و مردی را که داشته سیگار می‌کشیده و تی شرت لیمویی تنش کرده بوده و موهای توی شقیقه‌اش رو به ریختن می‌رفته، با یک شلیک و آن هم فقط با یک شلیک، بدون خطا رفتن، بدون لرزش دست، بدون هیچ حرکت اضافه‌ای نقش دیوار کند.

ما خانواده‌ی ناآرامی شدیم. من هر روز گریه می‌کردم. ان قدر گریه می‌کردم که دیگر از چشم‌هایم اشک نمی‌آمد. مژه‌هایم زخم شده بود. او دوست دوران کودکی‌ام بود.‌‌ همان پسری که باهم برای چیدن توت‌های کوچه دل افرزو نقشه می‌کشیدیم و از احد مغازه دار، آلوچه می‌پیچاندیم،‌‌ همان که موقعی که سگ سفید بزرگی دنبالم کرد با چوب فراری‌اش داد.‌‌ همان که غروب‌ها می‌نشستیم توی کوچه و به کفش‌هایی که از سیم چراغ برق آویزان بودند، خیره می‌شدیم و برای نجات دادنشان نقشه می‌کشیدیم، حتا‌‌ همان که وقتی گلوله‌ی برفی توی چشمم خورد و چشمم برای همیشه ضعیف شد، مثل آدم بزرگ‌ها برایم پنبه‌ها را توی چای می‌زد و چشمم را می‌شست.

او حالا دوست پسر معشوقه‌اش را کشته. از زندان که مرخصی گرفت دیدم تمام دندان‌هایش ریخته. تمام دندان‌هایش و این برای ما که خانواده‌ای با دندان‌های ردیف و سالم بودیم و همه‌مان لااقل یک بار در عمرمان کارهای زیبایی‌ای مثل بلیچینگ و ارتودنسی روی دندان‌هایمان انجام داده بودیم یعنی فاجعه. او دیگر دندان نداشت. هیچ کس توی زندان باور نمی‌کرد او توی زندگی‌اش مردی بوده که همیشه چراغ‌های اضافه را خاموش کرده و با درخت‌ها مهربان بوده. کسی نمی‌دانست او بعد از پیراهن‌های خودش، روسری من را هم اتو می‌کرد. کسی نمی‌دانست برادرم عاشق کتاب‌های دارن شان و جی آر آر تالکین بود. کسی دیگر یادش نمی‌ماند برادرم کلکسیون فیلم‌های عالی دنیا را جمع کرده بود و هارد اکسترنالش پر از آلبوم‌های نایاب گروه‌های موسیقی درجه یک بود.

یک رستوران فرانسوی را برای ناهار انتخاب کردیم. آبشار کوچکی داشت با صندلی‌هایی که سفید و پایه کوتاه بودند و وقتی به‌شان نگاه می‌کردی زندان را یادت می‌رفت و باروت نمی‌شد در جایی از دنیا کسی می‌تواند کسی را با اختراعی به نام هفت تیر بکشد. قبل‌تر هفت تیر همیشه من را یاد میدان هفت تیر می‌انداخت اما الآن برایم شبیه مردی بی‌دندان شده بود. در مورد آن شب حرف نزدیم؛ که از آن شب‌های گرم آخرهای بهار بود اما اگر از من می‌پرسیدی آن شب را با یک عالمه باران و مه تصور می‌کردم. با یک عالمه آژیر، با برادر عاشقی که قبل از آن بی‌آزار بود و بعد از آن توی کوچه‌ها با عنوان جدیدش؛ قاتل! قدم می‌زد. برادرم را بوسیدم. توی نور آفتابی که روی صندلی‌های سفید افتاده بود حرف زدیم. دورتادورمان را گلدان‌های کالانکوا گرفته بود. برادرم موقعی که نوشیدنی‌اش را توی لیوان می‌ریخت، دست‌هایش می‌لرزید. از چشم‌هایش که ان قدر خالی از زندگی شده بود می‌ترسیدم. از معشوقه‌اش پرسید. با من و من و ترس. با حس بی‌اعتمادی. به همه مشکوک بود؛ حتا به گارسون رستوران‌ها... می‌گفت همه دنبال معشوقه‌اش هستند. می‌گفت توی روزنامه‌ها اسمش را دیده، عکسش را دیده، برادرم دندان نداشت. موقع تلفظ حرف سین و ت، زبانش می‌گرفت. دلم می‌خواست زیر نورهای زرد و چشم انداز سبز آن رستوران خوابم می‌برد. دلم می‌خواست جای آدم‌های میزهای بغلی بودم. برادرم کسی را نکشته بود. دندان‌هایش توی دهانش نریخته بود. این موجود ترسوی بی‌اعتماد روبه رو، هنوز همان دوست دوران کودکی‌ام بود.

نگاهش کردم. دلم خواست صورتش را ناز کنم و بگویم ما خانواده‌ی آرامی بودیم؛ از آن‌ها که صد سال هم نمی‌توانستی توی کشوی میزشان هفت تیر پیدا کنی. نگفتم. نگفتم. خواستم بگویم آل استار قرمزی را که توی آشغال‌ها پیدا کردیم یادت هست؟ نگفتم. خواستم بگویم یادت هست توی همدان به جرم روزه خواری پنجاه ضربه شلاق خوردی؟ نگفتم. خواستم بگویم روسری‌های ساتنم را که اتو می‌کردی یادت هست؟ خانه‌ی بغلیمان را که از درخت‌هایش انار نرسیده می‌کندیم یادت هست؟ بالا کشیدن از مخروبه‌های هتل میامی و کوچه راماتیا و دل افروز و کوزه گر را یادت هست؟ پارک ساعی و خانه‌ی کودکش را یادت هست؟ نگفتم. نگفتم. خواستم بگویم ایست پلیس‌ها و فرارمان را توی ایران زمین یادت هست؟ دستشویی‌های صحرایی اتوبان باقری را یادت هست؟ نذری زرشک پلو و قیمه را که توی صندوق عقب ۲۰۶ می‌چپاندیم یادت هست؟ مسواکمان را، دو تا مسواک قرمز یک جورمان را که به ته یکیشان بند بسته بودیم، یادت هست؟ کالاماری خوردنمان را توی قشم، ماهیگیریمان را توی اسکله یادت هست؟ برنده شدنمان را توی مسابقه‌های کاریکلماتور، آن روز سرد بارانی را که توی ونک در صف هزار نفری تاکسی ایستادیم یادت هست؟

نگفتم. او دیگر برادر مظلوم و کم حرف من نبود. قاتل شده بود. برایش حکم اعدام بریده بودند. سه ماه تمام نخوابیده بودم و او برادرم نبود و دوست دوران کودکی‌ام نبود و‌‌ همان پسر ساده‌ی سرباز هتل ولیک بابل نبود و عصای دست پدر و مادرم نبود و فرزند یکی مانده به آخر خانواده‌مان نبود و متولد زاهدان و صادره از سنندج نبود و صاحب درشت‌ترین چشم مشکی فامیل و ردیف‌ترین دندان بین اعضای خانواده نبود و دوست صمیمی ارمیا و پویا نبود و رئیس آن اتاق کوچک ته راهروی خانه‌مان نبود و صاحب بزرگ‌ترین مجموعه‌ی کتاب‌های ادبیات فانتزی نبود و کسی که من همیشه دوستش داشتم نبود و کسی که دو ماه تمام برایش خون گریه کرده بودم نبود و جزو زندانی‌های تحت قانون آزادی مشروط و تعلیق نبود و برادر از همه بهترم، از همه سرترم نبود.

از رستوران که آمدیم بیرون، از درختی توی کوچه شکوفه‌ی نارنج چیدیم. تنها حرفی که قدرت گفتنش را داشتم همین بود؛ امکانش هست که تو را ببخشند.

با دهان بی‌دندان، بدون زحمت دادن به خودش برای پنهان کردن لختی توی دهانش خندید. برایش همه چیز تمام شده بود. گفت مثل فیلم فیسینگ ویندو و خالی شدن پنجره‌ی روبه رو، من هم خالی می‌شوم و می‌روم. گفت این رفتن ربطی به مردن ندارد. فقط دیگر شما من را نمی‌بینید. مثل یک آدمی که گذاشته و رفته. با مردن فرقی ندارد. اما ربطی هم به مردن ندارد. من جای دیگر... من توی سرزمین دیگر... من پیش آدم‌های دیگر زندگی‌ام را ادامه می‌دهم.

دوتایی گریه می‌کردیم. گفت فقط از دردش می‌ترسم. درد رفتن! آدم نمی‌داند چه جوری است! یک دفعه تو که تا پنج دقیقه‌ی قبل بودی، نابود می‌شوی. عرض چند دقیقه دود می‌شوی و می‌روی توی هوا. زیر درخت بهار نارنج ایستاده بودیم. شکوفه‌های درخت یکی یکی از اشک ما می‌افتادند روی زمین. معشوقه‌ی برادرم توی حمام شیر نشسته بود. گل‌های لیلیوم توی فرودگاه امام پژمرده بودند،  کالاماری‌های مرده، توی بشقاب‌ها به مردنمان می‌خندیدند، برادرم هنوز زنده بود اما دیگر مرده بود.

شکوفه‌ها را به دهان گرفتیم و آواز خواندیم. سوت زدیم. یک جایی از کوچه را تا رسیدن به ماشین دویدیم و ان قدر با خنده پرنده‌ها را به هم نشان دادیم که اگر کسی ما را از دور می‌دید، باور نمی‌کرد مقصد ماشینمان زندان است.

داستان دختری که پرنسس نبود و دامن پفی  نداشت

خیلی وقت پیش من عاشق بودم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون از آن روز‌ها خیلی وقت است که گذشته. وقتی بخواهم از آن روز‌ها حرف بزنم باید بگویم چهار سال پیش... باید بگویم دارد می‌شود یک سال... باید بگویم چهار ماه قبل... و همه‌ی این زمان‌ها یعنی خیلی. یعنی خیلی گذشته و تو کسی را که دوست داشته‌ای، ندیده‌ای. یعنی از دیده رفت و‌ای وای که از دل هم. خیلی وقت پیش من عاشق بودم و در صف شیرینی فروشی‌ها برای عشقم می‌ایستادم. تارت توت فرنگی می‌خریدم و کیک بلوبری. خیلی وقت پیش من به عنوان هدیه به عشق زندگی‌ام کیک بلوبری می‌دادم. حالا از آن خیلی وقت‌ها خیلی گذشته.
شیرینی‌ها را هیچ شیرینی فروشی‌ای برای من روی ترازویش نمی‌کشد. کم کم چهره‌ام را هم از یادشان می‌برند و با دیدنم لبخند نمی‌زنند و کمی صمیمی‌تر از بقیه باهام احوال پرسی نمی‌کنند... حتا خودم هم باورم نمی‌شود اما امسال، روز عید جلوی شیرینی فروشی صاحبقرانیه نایستادم که کیک شکلاتی بخرم و به خانه‌ی عشقم بروم. تمام شیرینی فروشی‌ها تعطیل بود. تمام شهر تعطیل بود. اصلن تمام مغازه‌ها تعطیل بودند و طوطی‌ها تخمه می‌شکستند و آشغالش را روی سرم تف می‌کردند و از روی شاخه‌ها دل نگرانی‌ام را نگاه می‌کردند. چهار سال پیش هم باز همین طوری شد. من دست‌های کسی را ول کردم و دستمال گردنم از گردنم افتاد و گم شد و سر که برگرداندم دیدم تمام شیرینی فروشی‌های شهر تعطیل شده‌اند.
می‌گویم خیلی وقت پیش... چون دیگر آقای نیک بین ما را ندید که بخندیم و از شیشه‌ی بزرگش برای جعبه‌ی شیرینیمان پاپیون انتخاب کنیم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون دیگر دقیق یادم نمی‌آید توی خیابان دست‌های هم را می‌گرفتیم یا آویزان بازویش می‌شدم. می‌گویم خیلی وقت پیش چون یادم نمی‌آید توی ماشین دست‌هایم توی دست‌هایش بود یا نه؛ راست است که زمان گذشته و گذشته‌ها گذشته و خیلی وقت است بابت رفتن هیچ کس گریه نکرده‌ام. خیلی وقت است ابی که می‌گوید گریه نکن، من هم گریه نمی‌کنم. حرف گوش کن شده‌ام، سر به راه شده‌ام، نفسم نمی‌گیرد، شکل ترس‌هایم عوض شده است. بزرگ‌ترین ترسم یک هیولای پنجاه و هفت ساله است که هرچندوقت یک بار از جایی که سرش را بریده‌ام ده تا سر درمی آورد و به زندگی‌ام آتش می‌فرستد.
خیلی وقت پیش عاشق بودم و از حساب بانکی‌ام هر ماه مبلغی می‌رفت پای خرید شیرینی‌های رنگی و تارت‌های میوه‌ای. خیلی از پول‌هایم می‌رفت پای آژانس گرفتن و به کسی رسیدن، خیلی از نفسم می‌رفت بابت کامرانیه را به سمت نیاوران دویدن، خیلی از رویا‌هایم سوخت می‌شد پای فکر: یعنی یه روزی بهش می‌رسم؟ خیلی وقت پیش رویای رسیدن به کسی را داشتم. رویای تخت خواب سفید. لباس خواب سفید. رویای خانه‌ای که سنگ‌های سفید داشت و پرده‌های نایلونی سفیدش بوی خوب می‌داد. خیلی وقت پیش عاشق بودم و دوست داشتم کنار مردی که پوستش سفید است از خواب بیدار شوم. مردی با خنده‌های سفید یخی. با قد متوسط، با بوهای خوب... مردی که هیچ وقت به خودش نگفته بودم عاشقش شده‌ام و خودم را باهاش توی لباس عروسی تصور کرده‌ام. حالا چهار ماه گذشته و برای این حرف‌ها دیر است. بابت نوشتن از رویاهایی که نقش اولش کسی بود که خودش هم نمی‌دانست، خیلی دیر است. لطف بزرگی کردم و نقش‌های اول را از آدم‌هایی که برای بازی در رویاهام قراردادی امضا نکرده بودند گرفتم. خودم ماندم و خودم. توی خیابان قدم زدم؛ تنهایی و به این فکر افتادم که دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود.
من دختری با پوست چرمی سفید بودم. با پلک‌هایی که رویشان نارنج گذاشته بودم. با دهانی که بوی نعنای تلخ می‌داد. با لب‌هایی که کوچک بود و بعد از هر گریه شکاف برمی داشت. من دختری بودم با موهای خاکستریو و پاپیون‌های ساتن که وسط همه‌شان یک مروارید لاجوردی اصل داشتم. دختری بودم با ناخن‌هایی که به‌شان برگ گل سرخ چسبانده بودم و لب‌هایم را با پوست گردو رنگ زده بودم. من دختری بودم که دائم در زندگی‌اش گفت؛ خیلی وقت است عاشق نیستم. الآن سه ماه است که گذشته... الآن یک سالی می‌شود... الآن پنج سال تمام است...
می‌گویم خیلی وقت پیش چون دیگر با هیچ کس یک روزه نمی‌روم شمال. سر راه، با موتور سوار هفت صبح، دعوایمان نمی‌شود. دیگر هیچ وقت توی زندگی‌ام با کسی که دوستش دارم نمی‌روم روستای نیر و بسطام... با کسی بین قبر‌ها نمی‌دوم و اسم رویشان را نمی‌خوانم. من خیلی تنهایم و همین دیشب موقع رد شدن از جلوی برج‌های کوهستان، بین صحبت‌های بقیه گریه کردم و وقتی کسی از من پرسید الآن کجای تهرانیم! من آرام و خفه گفتم سعادت آباد...
خیلی وقت است گذشته... و هرچند؛ با اینکه خیلی وقت است گذشته خوب یادم است که من دختر بچه‌ی صورتی پوش پرنسسی‌ای نبودم و یک دختربچه‌ی معمولی بی‌ظرافت بودم اما همیشه رویایم این بود؛ حالا که در بچگی شبیه دوست‌های هم مدرسه ای‌ام پرنسس مو طلایی صورتی پوش نشده‌ام، یک روزی بزرگ می‌شوم و با یک مرد رویایی، تبدیل به پرنسسی سفیدپوش شبیه سیندرلا می‌شوم.

لا‌به‌لای ملافه‌های سفید

بیایید باهم مهربان شویم و برای بابای این قصه توی دلمان آرزوهای خوب کنیم.

گفتم: «بری کی برمی‌گردی؟»

داشت به لباس‌ها گیره می‌زد. چشم‌هاش خیس بود و  برق می‌زد؛ گفت: «می‌رم و زود برمی‌گردم؛ مثلن تا وقتی این لباسا خشک شه و بیاریمشون تو.»

بعد  چراغ‌های گردان آمبولانس، رنگ پریده‌ی کوچه را قرمز کرد. آمبولانس چراغش می‌چرخید و نور را پخش می‌کرد، اما صدایش درنمی‌آمد.

گفتم: «چرا ان‌قدر بی‌سر‌و‌صدا؟»

یک پیراهن مردانه را تکاند و انداخت روی بند و گفت: «خیلی اتفاق‌های مهم بوده‌ن که بی‌سرو‌صدا افتاده‌ن!»

مامان از توی خانه صدایم کرد گوشی تلفن دستش بود. گفت بابایت را صدا کن. آمدند. صدایش نکردم. هنوز با لباس‌ها مشغول بود. گفت: « زود برمی‌گردم.»

گفتم: فکرای بد؟

گفت: تعطیل

-خوابای غصه‌دار؟

-ممنوع

-گریه‌های یواشکی ؟

-هرگز

مامان دوباره صدایمان کرد.

در خانه را خودم بازکردم. قبل از این‌که آن مرد سفیدپوش دستش را روی دکمه‌ی زنگ فشار بدهد. قبلاً روی همین زنگ با بابا آدامس چسبانده بودیم و زنگ ان‌قدر سرو‌صدا راه انداخت که مامان سرمان داد زد و کنترل را پرت کرد روی مبل و گفت دیگر نمی‌تواند تحمل کند.

مرد سفیدپوش نگاهم کرد و آمد همان سوال همیشگی را بپرسد که پیش‌دستی کردم و گفتم: «آقا لازم نیستید سنم را بپرسید. با کی کار دارید؟»

از آن سوال‌هایی بود که از جوابش مطمئن بودم اما گفتم شاید، شاید اشتباه آمده باشند.

گفت: «اومدیم بابایت رو ببینیم.»

نگفت آمده‌ایم بابایت را ببریم. انگار مثلاً یک شب معمولی بود و آمده بودند با بابا گپ دوستانه بزنند. گفتم: «داره لباس‌ها را ولو می‌کنه.» بعد مامانم آمد دم در و راهنمایی‌شان کرد که بیایند داخل. مانتویش تنش بود. روسری‌اش را نامرتب انداخته بودروی سرش. بابا آمد جلوی در و نگاهم کرد. گوشم را چسباندم به دهانش.

گفت: «دلت برام تنگ می‌شه؟»

گفتم: «آره تنگ می‌شه. »

سرم را انداخته بودم پایین و نگاهش نمی‌کردم.

دستم را بدون این‌که دستش را بگیرم گرفت. یک اشک درشت آمد توی چشم‌هایم. اما نگذاشتم بچکد روی پیراهنم.

بابا آمد که برود بیرون یک‌دفعه عصبانی شد، داد و هوار راه انداخت و اشک‌ها، درشت‌درشت از چشم‌هاش افتادند. یک مرد سفیدپوش دیگر دوید سمتش. دست‌هایش را گرفت و آن‌یکی به بابا آمپول زد و خواباندش روی برانکارد. اشک‌های من بدون زحمت ریختند توی یقه‌ام.  بابا هی تکان خورد و هی داد زدو  هی گریه کرد اما خیلی طول نکشید که آرام شد.

مامان زل زد توی چشم‌های من و همین‌طور که داشت همراهشان می‌رفت بیرون  گفت: « این‌دفعه خوب خوب می‌شه و برمی‌گرده.» بعد  انگشت اشاره‌اش را فرو کرد توی شقیقه‌اش و گفت: «همشو خالی می‌کنه. همشو...»

 

در را که بستند  تلفن هی زنگ خورد، هی زنگ خورد.  تلفن را جواب ندادم. روی مبل پذیرایی بی‌حرکت نشستم و فکر کردم. فکر کردم از کی بابا هی توی چشم‌هاش اشک آمد و غصه‌دار شد؟ شاید همان وقتی که هنوز راننده بود و آن تصادف بد را کرد و درب و داغان شد! یا شاید بعدش. همان وقتی که بهش تهمت زدند و از سر کار اخراجش کردند و دو سال خانه‌نشین بود و صبح‌ها باهم کارهای خانه را می‌کردیم و غذا می‌پختیم و به پرنده‌ها غذا می‌دادیم. شاید هم از وقتی مامان هی سر کار می‌ماند و حتا روزهای تعطیل هم گاهی اضافه‌کاری کرد و همیشه خسته بود...

*

مامان آمد خانه و کیفش را پرت کرد روی میز. کلید و موبایلش از زیپ باز کیف درآمد و لیز خورد روی میز. تلفن را دستش گرفت. تا شروع به حرف زدن کرد صدایش را آورد پایین. صدایش می‌لرزید. وقتی می‌خواست بگوید بخش اعصاب و روان صدایش را به زحمت می‌شنیدم.  رفتم توی اتاقم و در را بستم. بعد صدای کلاغ‌ها را شنیدم که بیرون روی شاخه‌های کوچه قارقار می‌کردند و با قهقهه می‌گفتند: باباش رفت... باباش رفت...

*

بابا لباس سفید پوشیده بود. دمپایی‌های سفید پایش بود و توی اتاقش پنجره‌ی بزرگ سرتاسری داشت. از سر راه برایش حسن یوسف خریده بودیم با یک گلدان قرمز کوچولو که وسطش لوبیا سبز کرده بودم. بابا لاغر شده بود، شاید هم نشده بود و چون توی بیمارستان بود این‌طوری فکر می‌کردم. چشم‌هایش دیگر خیس نبود.

دست‌هایش را گرفتم و لوبیایم را نشان دادم و گفتم: «برای زنگ علوم کاشتمش. بعدم گذاشتم ساقه‌اش بلند شه. وقتی اولین لوبیاش قرمز شه تو برمی‌گردی خونه.»

بابا خندید اما خنده‌اش صدا نداشت. دستش را آرام از دستم درآورد و باهم رفتیم و از پنجره میناها را نگاه کردیم. میناها جیغ و ویغ راه انداخته بودند. بابا ان‌قدر میناها را نگاه کرد که غروب شد. حرف نزدیم. سایه‌هایمان از پنجره افتاده بودند توی حیاط بیمارستان. کلاغ‌ها به سایه‌هایمان نوک می‌زدند. سایه‌ی بابا لاغر و استخوانی بود و البته کشیده. مهتابی‌های کم‌رنگ داشتند یکی‌یکی روشن می‌شدند. میناها لای درخت‌ها قایم می‌شدندو  دیگر نمی‌توانستیم خوب پیدایشان کنیم.

مامان آرام صدایمان کرد. بابایم برگشت و با چشم‌هایی که دیگر حتا خیس نبودند جفتمان را نگاه کرد. بعد آرام گفت: «لباس‌ها را جمع کردی؟»

نگفتم آره، نگفتم نه، گفتم: «لباس خال‌خالیه را باد با خودش برده بود. روی بند نبود.»

همان‌طور با دمپایی‌های سفیدش دراز کشید توی تختش. وقت رفتن بود.

توی در ایستادم، برگشتم نگاهش کردم و گفتم: فکرای بد؟

ملافه‌ی سفید را کشید روی سرش و پشتش را کرد.

*

مامان قرص‌های بابا را ریخت توی ظرف‌شویی و رویشان را آب گرفت. گفت: «یه وقت نذاری فکرای بد توی سرت بمونه‌ها... عاقبتش می‌شه این. با خودم حرف بزن. باشه؟»

بعد با پشت دستش اشک‌هایش را از توی صورتش جمع کرد و شیر را بیش‌تر پیچاند.

کتاب ادبیاتم را پرت کردم آن‌ور و رفتم پشت پنجره. سه تا کلاغ، یکی از یکی سیاه‌تر روبه‌رویم روی شاخه‌های درخت نشسته بودند و زل زده بودند توی چشم‌هایم. قار زدند و با قهقهه گفتند: باباش برنگشت... باباش برنگشت.

تلفن را برداشتم. تند تند شماره‌ی بیمارستان را گرفتم. تلفن‌چی که گوشی را برداشت صدایم را آوردم پایین و با گریه گفتم: با بابام کار دارم.

تلفن‌چی، کج‌خلق و بی‌تفاوت گفت: بابات کیه؟

گفتم: مریض اتاق 206.

چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد دوباره تلفن‌چی با صدای جدی اما این‌دفعه کمی مهربان‌تر گفت: خوابه...

گوشی را گذاشتم و با صدای بلند، طوری که مامان بشنود گفتم: فردا می‌ریم بیمارستان.

مامانم گفت: بیمارستان؟ مگه امروز نبودی؟ چی‌کار داری؟

گفتم: بریم ملافه‌های سفیدو از تو صورت بابا کنار بزنیم.

تا باد ببرد و برف بپوشاند

می‌نویسم.  توی سرم می‌نویسم و به صدای برف و آمدنش گوش می‌دهم. می‌نویسم برای کسی که دیگر نمی‌خواند. گوش نمی‌دهد و یک روزی از زمستان توی یکی از این دالان‌های سفید، این خیابان‌های مارپیچ، این مارهای تاریک، این پاهای دراز و استخوانی شهر گم شد. می‌نویسم برای کسی که همیشه می‌گفت تا دیر نشده باید هم‌دیگر را دوست داشته باشیم... و حالا خیلی دیر شده. حالا ساعت چار و چهل‌پنج دقیقه‌ی صبح، آواره و  تنها توی برف‌هایم و خیلی دیر شده... خیلی دیر شده...

ساعت پنج صبح است و دلم شکسته. چه کار می‌شود کرد؟ دل، وقت‌نشناس است و دل‌ِ شکسته وقت‌نشناس‌تر...»

           قسمتی از یادداشت شنبه‌ی آینده‌ام برای ستونم در پایتخت. این‌جایش را دوست داشتم.

ما؛ حسادت به بابک ِ زنجانی

                      

ما؛ انگشت‌هایی با ناخن‌های کوتاه

ما؛ خجالت از خوردن آب‌میوه با نی جلوی غریبه‌ها...آه

ما؛ ترس از زنگ زدن‌های هنوز ِ پدر، در زمان‌های دیر و از دست رفته

زمان‌های دیر و  از دست رفته... دیر و از دست رفته

 ما؛ کوله‌های پشتی بی‌رنگ،

ما؛ لپ‌تاپ‌های تک‌رنگ،

ما؛ صورت‌های اصلاح نشده‌ی بی‌رنگ

ما؛ نسل بی‌لبخند،

نسل آرزوهای دور  قدبلند

ما؛ خسته

ما؛ داوطلب کارشناسی ناپیوسته

ما که با سرنشینان 18 ساله‌ی ماشین چارصد میلیونی

-با احتساب ترافیک-

نیم متر فاصله داریم

ما که روی پیشانی‌مان خط داریم،

ما؛ تجزیه و تحلیل زمانه

ما؛ سنجش و اندازه‌گیری و پیمانه

ما؛ «عرف چی میگه خودم چی می‌گم.»

ما؛ «عاقبت یه روز از این مملکت کوفتی می‌رم.»

ما؛ جوان ِ بی‌کار با مدرک کاردانی

ما؛ حسادت به بابکِ زنجانی

ما؛ آلوچه و استادیوم و انتظار

ما کوچه و قدم زدن و ته‌سیگار

ما در حال رسیدن به دهه‌ی غم‌انگیز سی

ما؛ شب‌ها قبل ِ خواب، شبکه‌ی بی‌بی‌سی

ما؛ هاچین و واچین، بسه دیگه زیاد دویدی، یه پاتو ورچین

ما؛ خوش‌حال از داشتن تبلت‌های مید این چین

ما؛ امیدوار به پیش‌بینی هوای خوب  آینده

ما؛ نوشتن این سطرها با سرتکان دادن و با خنده


از ما و شما گفتن؛ از آن‌ها نشنیدن

از خاطرات یک روزنامه‌نگار جنگی در جنگ جهانی سوم

من یک روزنامه‌نگار جنگی بودم که آن دختر لاغر، به آرامی لب‌های قرمزش را تکان داد و در گوشم گفت: «من در جنگ جهانی سوم پرده‌ام را از دست دادم. جنگ جهانی سوم برایم یک روز غروب در یک خانه‌ی معمولی در شهر شروع شد. پنجره‌ها باز بودند و بادِ بهاری، پرده‌ها را باردار کرده بود. توی تخت به پهلو دراز کشیدم و جنگ جهانی سوم شروع شد.  از پنجره‌های باز، بوی گرده‌افشانی گل‌ها می‌آمد و من توی تخت، عطسه می‌کردم و اشک‌هایم پرت می‌شد روی ملافه‌های گل‌دار تمیز اتوخورده. توی تخت به آخر جنگ فکر می‌کردم. به این‌که آخرش شاید معجزه شود و هرکسی به خانه‌اش برگردد. به این‌که پلاک هیچ‌کسی توی تخت، برای همیشه از گردنش باز نشود. به این‌که توی جنگ جهانی سوم، به خاطر خدا هم که شده فقط یک طرف جنگ، و صد البته طرف ضعیف‌تر  آسیب نبیند. به این‌که اشک‌های شور هیچ سربازی، ملافه‌های آبی را سرمه‌ای نکند.»

من یک روزنامه‌نگار بی‌طرف جنگی بودم که از طرف سازمان گل‌های سرخ گوشم را سپرده بودم به لب‌های غنچه‌ی دختری که زمزمه می‌کرد: «در یک غروب که آدم‌ها آن بیرون داشتند می‌رفتند و می‌آمدند و از قفسه‌ی فروشگاه‌های زنجیره‌ای، کراکت پنیری و نودل و سیب‌زمینی یخ‌زده برمی‌داشتند پرده‌ام را از دست دادم. آدم‌های آن بیرون خبری از شروع جنگ جهانی سوم نداشتند. زن‌های میانسال آن بیرون، بدون هیچ جنگ و خون‌ریزی‌ای، سال‌ها پیش این بازی را در تخت پیش برده بودند و برده بودند. زمان آن‌ها این جنگ، جنگِ برد-برد بود. زن‌های میان‌سال آن بیرونی، نمی‌دانستند  این روزها سربازهایی هستند که برای نگه داشتن عشقشان مجبورند دست به کارهای مهمی بزنند. زن‌های آن بیرون خبر نداشتند جای چهار انگشت خونی خیلی از این سربازها روی دیوارهای کنار تخت می‌ماند.  آن‌ها مرتب به اخبار گوش می‌دادند. وقت درآوردن نخود فرنگی‌ها از غلاف و خرد کردن لوبیاسبزها، صدای تلویزیون را بلند می‌کردند. تلویزیون می‌گفت تمایل به تشکیل خانواده حتا در دخترهایی که کارگر جنسی هستند هم بسیار زیاد است. زن‌ها سر تکان می‌دادند، به حجم قابلمه‌شان نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند تلویزیون در واقع در مورد مسئله‌ی مهمی آمار نمی‌دهد بلکه دارد خبر از شروع یک جنگ مهم می‌دهد.

من در یک غروب که یادم نمی‌آید چندمین روز از بهار بود پرده‌ام را از دست دادم.  یک کبوتر آبی کبود از روی دیوار خانه پرید و من با رفتنش گریه کردم و دست خونی‌ام را به صورت دیوار مالیدم و بقیه‌ی خون دستم را با صورتم پاک کردم؛ تلویزیون می‌خواند: من حرف از عاشقی بی‌پرده می‌زنم، تو، توی پرده‌ها دنبال همسری... »

من یک روزنامه‌نگار خسته‌ بودم که دلم می‌خواست از کارم استعفا بدهم و تا آخر عمر عصرها کنار دریای مدیترانه چای بنوشم بدون این‌که به حواشی این جنگ فکر کنم. کنار دفترچه‌ی قهوه‌ای‌ام حاشیه رفته بودم: چه جنگ عجیبی‌ست این جنگ. توی این جنگ آلمانی‌ها توی گودال‌های گلی، در خون خودشان نمی‌غلتند. توی این جنگ، هیچ سرباز روسی کنار سیم‌خاردارها ضجه نمی‌زند و هیچ سرباز قدبلند آمریکایی‌ای، پوتین اسراییلی‌اش را به خفت‌وخاری از پایش در نمی‌آورد و به سربازهای کشاورز آلمانی نمی‌بخشد. توی این جنگ سربازهای معمولی‌ای مثل خود من به خاطر عشق توی خون خودشان می‌غلتند. توی این جنگ یک طرف میدان پشت تو را به خاک می‌مالد و بعد بدون هیچ رحمی تو را با زخم‌های بزرگی که بر بدنت وارد کرده ول می‌کند که بروی. توی این جنگ هر روز غروب توی یکی از خانه‌های این شهر یک طرف برای همیشه شکست می‌خورد، پلاکش را ازگردنش باز می‌کند و برای همیشه گم می‌شود.

من یک روزنامه‌نگار غمگین جنگی بودم که دلم می‌خواست قضاوت را بگذارم به عهده‌ی بقیه و فقط مشاهداتم را بنویسم: غروب‌های بهاری و پر شدن شکم پرده‌ها از بادی که قرار بود برود... هه... غروب‌های بهاری و پر شدن شکم سربازهایی که طرفشان قرار بود برود... هه... به هیچ‌چیز اعتمادی نبود. در این جنگ بی‌دود ِ بی هواپیماهای آتش‌ریز به هیچ‌چیز اعتمادی نبود. تنها جایی که دو طرف جنگ رودر رو می‌جنگیدند، تختی بود که خط مقدم جنگ‌های دیگر هم  بود و خیلی از کشته شدن‌ها و پیروزی‌ها و اشک‌ها و لبخندها را از نزدیک دیده بود و قرار بود باز هم ببیند. توی این جنگ ِ بی کلاهک اتمی و جت‌های قاره‌پیما، یک نفر که ضعیف‌تر بود به خاطر قلبش، چشم‌هایش را می‌بست و تسلیم می‌شد. غروب‌های بهاری و سربازهای کم‌سن‌و‌سال غمگینی که با موهای بلند درهم، با شناسنامه‌های دست‌کاری شده خودشان را به جنگ رسانده بودند. غروب‌های بهاری و سربازهای غمگینی که توی اتاق سه در چهارشان گریه می‌کردند و به خودشان می‌پیچیدند و نمی‌دانستند کاری که کرده‌اند درست است یا نه... غروب‌های بهاری و ماشین‌هایی که مسیر شرق به غرب و شمال به جنوب را می‌پیمود و سرنشین‌هایش سربازهایی بودند که توی این جنگ همه‌چیزشان را باخته بودند. غروب‌های بهاری و دخترک‌های کم‌سن و سالی که با وعده‌های واهی دلشان را داده بودند به هرچه باداباد و آخرش دیده بودند کسی که باخته خودشان بوده‌اند. دخترک‌های کم‌سنی که طرفشان حالا آن‌ها را به امان خدا ول کرده بود و داشت آدم‌های جدید را برای بازی‌اش انتخاب می‌کرد.

من یک روزنامه‌نگار عصبی بودم که دادهای آن دختر لاغروی مریض را باید مو‌به‌مو می‌نوشتم: «آن بیرون فکر می‌کنند دنیا دهکده‌ی جهانی‌ای شده که توی آن همه‌ی آن آدم‌ها باهم برابرند و دیگر قرار نیست جنگی راه بیفتد اما خبر ندارند من از یک محله‌ی متوسط و از وسط جنگ جهانی سوم دارم این حرف‌ها ار فریاد می‌زنم. منی که حالا مثل عروسک شکسته‌ای شده‌ام که در یکی از خط‌های این جبهه‌ی هرکی‌هرکی، پرده‌ام را از دست دادم و دست‌های کثیفی که عشق را نمی‌دانست و نمی‌خواست پلاکم را از گردنم باز کرد و  بدون این‌که نگرانم شود مرا مثل غنیمت جنگی ول کرد توی خیابان‌های شهری که هر روز در یکی از محله‌هایش ما برای دوره‌ی گندی که تویش دنیا آمده‌ایم می‌جنگیم. دوره‌ای که نمی‌دانیم کار خوب کدام است و کار بد کدام. دوره‌ای که از بس به عشق تن دادیم، خواست خودمان را یادمان رفت... دوره‌ای که هی به هم‌دیگر لبخند زدیم و ندیده دانستیم هرکدام از ما دخترها توی این شکست بزرگ مفتضحانه باهم هم‌درد و شریکیم. من یک سرباز جنگی بودم که پرده‌ام را در یکی از همین بهارهای همیشگی از دست دادم و بعد از آن مثل عروسک‌های شکسته‌ی بی‌چشم، دست از از آن چیزی که قبل از این بودم کشیدم. کاش بتوانی اشک‌هایم را توی گزارشت بنویسی. کاش بتوانی بنویسی خیلی از ما روزها در صف مطب‌های دکترهای پنجه طلا می‌ایستیم که با تخفیف بیش‌تر، چینی‌بندزن، بندمان بزند. ما را، ما عروسک‌های شکسته‌ی بی‌چشم را مثل روز اول کند اما مگر می‌شود. ته دلمان یک خاطره، یک غروب بهاری در یک جنگ نابرابر برای همیشه باقی می‌ماند. عکس دوتاچشم تا آخر عمر دنیا با ماست.  ما عروسک‌های شکسته‌ی یک چشم، حتا اگر بند هم بخوریم، هیچ‌وقت مثل روز اول نمی‌شویم. هیچ‌وقت مثل روز اول، برای عشق از خودمان نمی‌گذریم. هیچ‌وقت دیگر، نمی‌گذاریم دست‌های غریبه پلاکمان را از گردنمان باز کند.

ما عروسک‌های شکسته‌ی بی‌چشم در جنگ جهانی سوم، با این‌که می‌دانیم تمام آن آشغال‌ها یک روز ما را ول می‌کنند توی ملافه‌های گلدار اتو خورده توی خون خودمان غلت می‌خوریم و زیر لب طرفمان را نفرین می‌کنیم و اشک‌هایمان گل‌های آبی را سرمه‌ای می‌کند.  و لابد می‌دانی؛  زخم‌های همه‌ی ما از عشق است... از عشق... از عشق... از عشق...

تصویر دست خونی‌ام روی آن دیوار سفید  دیگر هیچ‌جوره از ذهن دنیا پاک نمی‌شود. کاش می‌دیدی‌اش..شاش. خانم روزنامه‌نگار گوشت با من است؟ آه.. این پاراگراف‌ها را  لطفن با خط قرمز بنویس.

رفتن، همیشه رفتن

مثل رودخانه که هرچه کنارش بایستی و زار بزنی،

هرچه‌قدر زانو بزنی و فریاد بزنی،

هرچه‌قدر پا‌به‌پایش بدوی و داد بزنی، نمی‎توانی مانع رفتنش شوی؛

درست مثل رودخانه دارد می‌رود و کاری از من برنمی‌آید.

هر روز همین ساعت باید بفهمی خداحافظی در کدام زبان با آدم مهربان‌تر است

پاییز به خیابان دهم تختی رسید و تو گفتی خداحافظ و تمام درخت‌ها و کلاغ‌هایی که ویار توت‌فرنگی داشتند گفتند خداحافظ. تو رفتی و شب از  پنجره‌ی نیمه‌باز کلاسمان تو آمد و  روی صفحه‌ی اول کتاب OPG  نوشتم: I used to love you و حماسه و امیرحسین و  افسانه و علی توی حیاط بلند بلند خندیدند و من روی پله‌ی سوم حیاط ولو شدم  و زل زدم به دختری که پورشه‌ی سفید داشت و در ملأ عام سیگار می‌کشید و یادش نمی‌آمد هفته‌ی پیش من به او زده بودم و یا او به من و هی می‌پرسید و نمی‌دید شب از خیابان دهم تختی به حیاط رسیده و مثل همه‌ی آدم‌هایی که پورشه دارند ،برایش آمدن و نیامدن شب و بودن و نبودن پاییز مهم نبود.

پاییز از خیابان دهم تختی  توی حیاط وزید و من روی پله‌ی سوم حیاط نشستم و شیرین کنار دستم  بود و کوله‌هامان روی زمین ولو بود و شیرین با دختر پورشه سوار سیگار کشید و وسط بیرون دادن دود از سینه‌اش، دختره را مسخره کرد و تو هی توی گوشم گفتی خداحافظ و هی کلاغ‌ها گفتند خداحافظ و هی ماشین‌هایی که از خیابان دهم تختی می‌گذشتند گفتند خداحافظ.

تو از جلوی درهای بیمارستان قلب جماران گفتی خداحافظ و همان‌جا قلبت را از دست دادی. من روی پله‌ی سوم حیاط نشستم و گریه کردم و گفتم خداحافظ و با دست چپم تایپ کردم خداحافظ و با دست چپم در صفحه‌ی نیو مسیج، کلمه به کلمه‌ی خداحافظ را لمس کردم و نوشتم خداحافظ و نوشتم  خدا  حا  فظ  و دکمه‌ی سند را زدم و خداحافظ ...

من معنی کلمه‌ها را فراموش کردم و تو را مثلن فراموش کردم و پیراهن چهارخانه و موهای کوتاه و احمد ذوقی را فراموش کردم و آن صبح دل‌انگیز در ماه رمضان را که دوستت داشتم فراموش کردم و گفتم خداحافظ  و همان‌طور ولو روی پله‌ی سوم، توی اینترنت سرچ کردم خداحافظ به زبان‌های دیگر چه می‌شود و اصلن درد خداحافظی توی کدام زبان کم‌تر است و خداحافظی توی کدام زبان با آدم مهربان‌تر است و پسورد اینترنت موسسه، ده تا هشت بود  و دهمین هشت با صدای بلند گفت خداحافظ و من  روی پله‌های سوم حیاط گریه کردم و شالم از سرم افتاد و موهایم را باد با خودش برد و حیاط موسسه، سه بار بیش‌تر از هر روز همین ساعت، غم‌انگیز شد.

تو از جلوی بیمارستان قلب خیابان کارگر گفتی خداحافظ و شلوار ورزشی شل و ولت، شل و ول‌ترشد و من ولو، روی پله‌ی سوم موسسه گفتم خداحافظ و ولوتر شدم و توی دهانم مایع گرم و شوری دوید و خداحافظی فقط با خون پاک شد و تو وارد بیمارستان قلب شدی و ودستگاه‌های نوار قلب از تو و همه‌ی معشوقه‌هایت پوزش خواستند و با صدای بلند اعلام کردند توی سینه‌ی تو قلبی وجود ندارد و  تو بلند خندیدی و گفتی هِلو، هَو آر یو؟  و تمام پرستوها به مقصد جنوب پرواز کردند و یکی بیرون موسسه به در عقب مالید و فرار کرد و گفت خداحافظ.

 یک دسته پسر تازه‌وارد به حیاط آمدند.  اشک‌های من زیر آل استارهای مشکی  و سرمه‌ای و زرشکی به دردنخورشان له شد . رفتند ته حیاط، روی صندلی‌های قرمز نشستند  و سیگار روشن کردند.

 به آتش سیگارهایشان خیره شدم  و حوصله‌ام را برای نوشتن این یادداشت از دست دادم و به جای بقیه‌اش، روی پله‌ی سوم حیاط با صدای بلند گریه کردم.


بخوانید

صندل‌های پرسیوس

ورشکستگی کلمات

چرا من را ول کردی و رفتی؟



برای مرتضا که به همه می‌خندد و با همه دست می‌دهد

       هرکس برای درد دل کردن باید مرتضایی داشته باشد؛ پس لازم به ذکر نیست که اسم، تزیینی‌ست!

مرتضا تو رفته‌ای و این پنجره‌ زیادی باز مانده و از ملافه‌ها بوی نفتالین می‌آید. تو رفته‌ای و فکر می‌کنم دیگر واقعن «بارون نمیاد این‌جا» مرتضا... مرتضا تو به همه خندیدی و با همه دست دادی و فکر کردی من همان دختر ساعت چهار صبحم که چهار تا از ده تا دوستت داشت و ساعت چهار صبح، چهار بار پشت‌خطت آمد و قلبش چهارصدو چهل پاره شد ولی چشم‌هایش را بست و گفت: به همه می‌خندد؟ با همه دست می‌دهد؟ اما دوستش دارم!

مرتضا این‌جا روی فرش لاکی اتاق یک جفت دمپایی مردانه‌ی شماره‌ی 42 جا مانده و دیگر پای هیچ مرتضایی تویش نمی‌رود و می‌دانم تمام مرتضاهای دنیا از این به بعد تو را یادم می‌اندازند و تمام مرتضاهای دنیا -با این‌که هیچ شبیه تو نیستند- از این به بعد به من آدرس تو را می‌دهند و خودشان در غبارها گم می‌شوند.

هی مرتضا چشم‌های تو که مثل دو تا مروارید سیاه توی صورتت می‌درخشیدند و مژه‌هایت که بلند بود حالا دیگر  به چشم من باز نمی‌شود. تو رفته‌ای با تمام دخترهای پلنگ کشتی بگیری. تو حریف‌های خوشگلت را برده‌ای روی تشک و معلوم نیست چند روز بعد، چند هفته، چند سال باید بگذرد تا بفهمی وقتی سرد بود و باران بود و خیابان‌ها را ابرهای غلیظ برمی‌داشت، تو تنها نقطه‌ی روشن و شفاف بودی.

مرتضا تو به همه خندیدی! نگو که نخندیدی. با همه دست دادی! نگو که ندادی و من همیشه از این پنجره‌ی همیشه بسته منتظر برگشتنت بودم. برگشتنت به لیوان‌های چای سرد شده، برگشتنت به بحث‌های نصفه‌کاره رها شده، برگشتنت به دست‌های من که بدون انگشت‌های کشیده‌ات خالی می‌ماند. برگشتنت به چهار صبحی که فکر می‌کردم تو گنده‌دماغ‌ترین آدم دنیایی و می‌گفتم کاری نداری؟! باید بخوابم.

هی مرتضا یادت هست که خواستم برایت آواز بخوانم؟ اما به جایش بوسیدمت و برایت گفتم صدای بوسیدن از هر آوازی بهتر است و تو باز هم نفهمیدی و فکرکردی بوسیدن اتفاق معمولی‌ای‌ست و باید حتا بین آدم‌های دور هم بیفتد و باز برایم از دست‌های کشیده‌ات گفتی که فقط باید توی کت‌و‌شلوار ایتالیایی می‌رفت و از دزد بودن پمپ بنزین‌ها گفتی و برایم گفتی نژاد سگ‌هایت نیست‌در‌جهان است و برایم گفتی شب‌ها دیر خوابت می‌برد و برایم گفتی چراغ‌خواب را روشن بگذارم یا خاموش کنم؟  و برایم گفتی هیچی نمی‌خوری؟ حتا آب؟ و برایم گفتی اسم برادر من را برای چه می‌خواهی؟ و برایم گفتی تو برای من تکلیف تعیین نکن. و برایم گفتی اگر تو سینی چای بیاوری و تعارف کنی.... و برایم گفتی کنسرت شهرام شب‌پره خوب است و برایم گفتی ساقدوش دامادی و برایم گفتی موتوری از بازار تا این‌جا مرا سکته داد و برایم گفتی از شمال که آمدم مستقیم آمدم پیش تو ... و من خیلی وقت‌ها فقط گوش دادم و صدایت هیچ صمیمی  نبود؛ که  انگار یک آدم از دورترین سیاره به من داشت حرف می‌زد.

هی مرتضا؛ تو برای همیشه رفته‌ای و این پنجره در نبودنت زیادی باز مانده و بوس‌های جلوی اسمت در کانتکت موبایلم یکی یکی دارند پاک می‌شوند و دیگر دل و دماغ ندارم یادداشت‌های کوچکم را درباره‌ی تو از گوشه‌ی کتاب ادبیاتم بخوانم. این پنجره زیادی بازمانده و ژاکتم که از نمایندگی آنتونیو هفت‌حوض خریده‌ام از پس این همه تنهایی برنمی‌آید.

می‌بینی حتا این واژه‌ها، این مرتضا مرتضا کردن‌ها زیادی لوس و بی‌مزه شد و حتا نتوانستم توضیح بدهم از تو چه می‌خواستم و حتا نتوانستم بگویم مردهایی که تا صبح توی خیابان می‌چرخند آغوششان مجانی‌ست و حتا نگفتم آن اس‌ام‌اس‌های هیچ‌وقت به تو دلیوری نشده تمام حرف دلم بود و حتا وقت نشد دلیل رفتنت را بگویم و حتا نشد بگویم مرتضا... دیگر باران نمی‌آید مرتضا... و نشد بگویم  از بس تو را داشته‌ام همه‌ی مرتضاهای دیگر را از دست داده‌ام...

 باران نمی‌آید. تمام کفش‌ها و دمپایی‌های شماره‌ی 42 به شکل غمگینانه‌ای خالی‌ست... و  ماشینی که چراغ  چپش کم‌نور شده و باید عوض شود با سرنشین همیشه سرحالش گم شده است. باران نمی‌آید و ردپای کسی در گل و لای دم خانه جا مانده ؛

من آه می‌کشم و با چشم‌های غمگین زل می‌زنم به پروفایل فیس‎بوکی که حالا دیگر دی‌اکتیو شده و برای دل‌داری دادن به خودم می‌گویم، از اول هم معلوم بود مردی که تا صبح توی خیابان‌ها می‌چرخد کسی را دوست ندارد.


از بالای شیراز صدای جینگ و جینگ ساز و آواز دختری می‌آید

چند روز پیش یاد یک ظهر شاید زمستانی افتادم. من و آرزو تازه دانشجو شده بودیم. دانشجوهای خوش‌تیپی هم بودیم. توی خیابان راه که می‌رفتیم انگار دنیا مال ما بود. مثل طاووس بودیم توی باغ‌وحش... هنوز نمی‌دانستیم دنیا از آن خبرهایی که فکر می‌کنیم تویش نیست.

سر ظهر بین دو کلاس بود که  تصمیم گرفتیم برویم فیلم بیست را ببینیم. آرزو طبق معمول گرسنه بود. قبل از این‌که فیلم شروع شود از یکی از خیابان‌های اطراف، ساندویچ ژامبون خریدیم. از همین ساندویچ‌هایی که توی کیسه‌های نازک پیچیده شده‌اند -که  البته معلوم نیست کیسه‌اند یا کاغذ و به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گردند یا نه-. فیلم شروع شده بود که ما دوان‌دوان و با راهنمایی مردی با چراغ‌قوه، خودمان را به سالن سینما رساندیم. توی سینمای سر ظهر فقط ما بودیم و یک خانم و آقای دیگر که چند ردیف جلوتر نشسته بودند. اتفاق اعجاب‌آوری بود. آن روز سینما مال ما بود. دیگر نگران نبودیم کسی بگوید چرا صدای خش‌خش خوراکی درمی‌آورید. ساندویچ خوردیم و آبمیوه و کلی کیف کردیم. پایمان را هم انداخته بودیم روی صندلی‌های جلو و روی صندلی‌های خودمان ولو شده بودیم. راجع به بازی خوب مهتاب کرامتی بلند‌بلند اظهارنظر می‌کردیم و بلند اعلام می‌کردیم دلمان برای آدم‌های توی فیلم می‌سوزد.

آن روز یک ظهر زمستانی بود یا شاید ظهر فروردین. هرچه بود آفتاب کم‌رمق بود و ما حال نداشتیم دو ساعت توی خیابان پرسه بزنیم و برای همین رفتیم سینما.  فیلم دیدن توی تنهایی جالب بود. قیافه‌ی آرزو را توی تاریکی دوست داشتم. چشم‌هایش بیشتر از حالت معمولی خیس بود. از همه بهتر ولو شدنمان بود روی صندلی. این‌که آرزو دلش کباب کوبیده و گوجه‌ی توی فیلم را خواست و آقای سلیمانی بیش از حد غمگین بود و گریه‌مان را درآورد.

فیلم که تمام شد ما روی صندلی‌هایمان نشسته باقی ماندیم. بعد کنترل‌چی آمد. نگاهمان کرد و گفت: خوش می‌گذره؟ ما جوابش را ندادیم. فقط گوش دادیم و به تیتراژ فیلم خیره شدیم.

«جینگ و جینگ ساز میاد از بالای شیراز میاد.»

بعد از سینما زدیم بیرون و هی این آواز را برای آرزو خواندم و هی دستش را توی پیاده‌رو کشیدم که حواسش را بدهد به من و آوازی که برایش می‌خوانم. بقیه‌ی آن روز را یادم نیست. فقط الآن که بهش فکر می‌کنم احساس می‌کنم روز خوبی بوده. روز خوبی که حتمن تا وقتی شب شده و تمام شده خوب باقی مانده که ان‌قدر خاطره‌اش الآن توی ذهنم روشن و سفید است.

امروز و همین الآن نمی‌دانم آرزو دارد چه‌کار می‌کند. درسمان تمام شده و با مدرکمان کار به‌درد‌بخوری گیر نیاورده‌ایم. فقط گاهی یاد روزهای دانشجویی‌مان می‌افتیم و فکر می‌کنم دوست دارم دانشجو باشم. حتا اگر به خاطر این‌که گرم‌کن ورزشی زیر مانتو پوشیده‌ام از دانشگاه بیرونم کنند. دوست دارم با آرزو برویم سینما عصر جدید. دوباره سینما خلوت باشدو ما کلی خوراکی با خودمان ببریم توی سینما. کیسه‌ی پاستیل‌های رنگی‌رنگی را دوست دارم که توی تاریکی وقت فیلم دیدنمان دست‌به‌دست می‌شد. غروب‌های پاییز دانشجویی‌مان خوب بود. شب زود می‌رسید و آرزو همیشه‌ی خدا می‌گفت برویم فلان فیلم را ببینیم؟ و شب‌ها از بس آدم توی خیابان بود و از بس چراغ روشن توی شهر بود و از بس بلیت‌ها تمام شده بود هیچ‌وقت سینما نرفتیم.

می‌خواهم یکی از همین روزها با آرزو بروم دهلیز را ببینم و شبیه به آن دختری شوم که با گرم‌کن می‌رفت دانشگاه و یک فوکل به چه بزرگی درست می‌کرد و جلوی موهایش را می‌بافت. دوست دارم شبیه آن دختری شوم که وقت بیرون آمدن از سالن سینما با صدای بلند آواز توی فیلم را می‌خواند و وقتی شب به خانه می‌رسید یادش می‌افتاد کیسه‌ی آشغال‌ها را لای صندلی سینما جا گذاشته است.

دوست دارم نه کمی بیش‌تر و  نه کمی کم‌تر؛ فقط و فقط همان دختر شوم.

طبق قوانینی که تو ازشان سردر نمی‌آوری

تا به حال یک یادداشت سفارشی را با اشک خوانده‌اید؟ من خوانده‌ام!

آن پنجره‌ها از آن خانه‌ی سفید را با چشم‌انداز درخت‌های سبز قدبلند می‌بینی؟ آن پنجره‌ها را می‌بینی که سرتاسری‌اند و روبه پارک باز می‌شوند؟ من پشت آن پنجره‌ها یک زندگی را باختم. یک زندگی را جا گذاشتم. آن پنجره‌ها را می‌بینی که دست‌هایشان را به سمت صبح و خورشید و ورزشکارهای جاده‌ی سلامتی پارک قیطریه باز می‌کنند؟ آن پنجره‌های بی‌پرده را می‌بینی که زنی پشتشان قرمه‌سبزی می‌پزد و پیچ زودپزش ناخودآگاه وقت دیدن پرواز دسته جمعی پرنده‌ها از دستش می‌افتد توی ظرف خورشت و گم می‌شود؟ آن پنجره‌ها را می‌بینی که تا باز می‌شوند با خودشان  نفس کاج و چنار را در روزهای آخر تابستان می‌آورند؟ من پشت همان پنجره‌ها کسی را گم کردم. من پشت آن پنجره‌ها کسی را از دست دادم....

آن خانه‌ی سفید در سربالایی خیابان روشنایی را می‌شناسی؟ همان خانه‌ای که سفید بود با دیوارهای تمیز براق! من جلوی آن خانه می‌ایستادم، با خیال راحت زنگ طبقه‌ی دومش را فشار می‌دادم و با صدای بلند توی چشم‌های آیفون تصویری می‌گفتم سلام... آن موقع هنوز پرستوها نرفته بودند. هنوز هواهای خوب از شهر نرفته بودند، هنوز عشق ها از دل‌ها نرفته بودند، مهم‌تر از همه این‌که هنوز اوها از زندگی من‌ها نرفته بودند.

آن خانه‌ی سفید را روبه‌روی پارک قیطریه می‌شناسی؟ همان خانه‌ای که همیشه جلویش برای پیدا کردن جای پارک مشکل داشتیم و باید چند خیابان پایین‌تر پارک می‌کردیم و سربالایی را نفس‌زنان برمی‌گشتیم بالا؟ همان خانه که من و او  از پنجره هایش زل می‌زدیم به گل‌هایی که داشتند برای دیدن پاییز خودشان را از بین می‌بردند. پنجره‌های آن خانه را دیده‌ای؟ پشت آن پنجره برایم صندلی کوتاه‌قد قهوه‌ای سوخته گذاشته بود و می‌گفت به شهر زل بزنم. به خیابان قیطریه. به ماشین‌های خارجی‌ای که آدم‌هایش همیشه خندان بودند. می‌گفت به غروب زل بزنم و تعداد چراغ‌هایی را که روشن می‌شوند بشمرم. به شب زل بزنم و ببینم کدام ساعت، آدم‌های بیش‌تری را در خودش جا می‌دهد...

آن خانه، آن خانه در سربالایی حالا برای من تمام شده. تو آن خانه را نمی‌شناسی. تو او را نمی‌شناسی. تو حتا نمی‌دانی چه‌طور شد که کارم به این‌جا کشید. تو ندیدی چه‌قدر لیوان... چه‌قدر بشقاب... چه‌قدر قاب عکس... و مهم‌تر از همه چه‌قدر قلب شکست. تو نمی‌دانی چه‌طور درخت‌های پارک قیطریه غمگین‌ترین درخت‌های دنیا شدند و من دیگر از پنجره به کسی با شلوار ورزشی مشکی زل نزدم که داشت ظرف آشغال را توی سطل بزرگ در خانه خالی می‌کرد. دیگر نگران کسی نشدم که وقت برگشتن به خانه درست جلوی خانه ایستاد  و به سوال یک موتوری مشکوک جواب داد و بعد لبخند زد و به سمت خانه آمد...

تو پارک قیطریه برایت پارک معمولی‌ای‌ست. پارکی که درخت زیاد دارد. گربه زیاد دارد. پیرمرد ورزشکار زیاد دارد. اما خبر نداری اطراف این پارک، نزدیک در ورودی‌اش در خیابان روشنایی خانه‌ی سفیدی‌ست که وقت نگاه کردنم به آن چشم‌هایم برای همیشه تاریک می‌شود. چشم‌هایم برای همیشه خاموش می‌شود. چشم‌هایم روی هم می‌افتد و جز با ریختن چند قطره اشک، دوباره برایم همان چشم نمی‌شود. تو خبر نداری توی پنجره‌ی آن خانه می‌ایستادم، پرنده‌ها را دانه می‌دادم و بامبوها را آفتاب! تو خبر نداری عصرها از قیطریه تا اندرزگو را پیاده‌روی می‌کردم و در راه برگشت، برای عصرانه نان سنگک می‌خریدم.  تو نمی‌دانی چند بار توی بلوار صفا بالا و پایین رفتم، گریه کردم و فکر کردم آخر این زندگی چه می‌شود.

آن پنجره‌ها سفید بودند اما مریضی از همان پنجره‌های سفید به خانه‌مان آمد. خانه سیاه شد. لب‌های همیشه قرمزش، لب‌های همیشه خندانش سیاه شد، روزهای سفید و پر از آفتابمان سیاه شد. او گفته بود تا آخر عمر... او حرف یک عمر را زده بود اما حالا جلوی پنجره روی صندلی قهوه‌ای سوخته‌ام می‌نشست و به رفتن فکر می‌کرد. به تقویم و روزهای باقیمانده... به پنجره‌های سفیدی که پر از درخت و آسمان بودند اما زندگی‌ای پشتشان نبود. به من و روزهای آینده‌... روزهای آینده‌ای که او دیگر نبود.... نبود؟ او حرف یک عمر را زده بود. حرف «مرد است و حرفش» را زده بود... حرف قول مردانه را زده بود... او چشم می‌دوخت به قیطریه. گوش می‌سپرد به آهنگ‌های ماشین‌های شاسی‌بلند و آرام‌آرام آهنگ‌های مورد علاقه‌اش را زیر لب می‌خواند. من کف گیر را سه بار می‌کوبیدم بر لبه‌ی قابلمه. یک... دو... سه... و نرسیده به سه می‌زدم زیر گریه. تلاش می‌کردم نگهش دارم اما نمی‌شد. تلاش می کردم با دوست داشتنم معجزه کنم و نگهش دارم... اما او تصمیمش را گرفته بود. کسی که باید می‌رفت بالاخره یک‌روزی، طبق قوانینی که تو ازشان سردرنمی‌آوری یک روزی، بعد از هزار التماس یک روزی ، به هر ترتیبی بود یک روزی می‌رفت....

یک تکه کاغذ روی در یخچال چسبانده بودم و رویش نوشته بودم: که عشق آسان نمود اول... ولی افتاد مشکل‌ها. شعر مورد علاقه‌مان بود. دوستش داشتیم اما دیگر نگاهش نمی کرد. دیگر تکرارش نمی‌کرد. دیگر وقتی می‌دید کج و کوله شده صافش نمی‌کرد..

تو از آن خانه‌ی سفید به سرعت رد می‌شوی و نمی‌دانی توی دیوارهای مشکی و سفید و کاغذ دیواری‌های نقره‌ای مشکی یک نفر داشت از دست می‌رفت. تو توی پنجره‌هایش کسی را نمی‌بینی من اما کسی را می‌بینم که وقتی از مترو قیطریه تا خانه را زیر باران آمده بود خیس شده بود و از همه‌جایش آب می‌چکید و قیافه‌اش به قدری غمگین بود که شب برای من، سه روز ادامه پیدا کرد. تو کسی را نمی‌بینی که کلیدش را در قفل می چرخاند من اما او را هر روز می‌بینم. او که سر وقت می‌رسد... قبض آب و برق و تلفن دستش است و یک جعبه شیرینی نخودی. من او را می‌بینم که تا می‌رسد دلش چای می‌خواهد در لیوان‌های دسته‌دار باریک و خنده، عضو دائمی صورتش است...

یک تکه کاغذ روی یخچال چسبانده بودم.  رویش نوشته بودم: که عشق آسان نمود اول... ولی افتاد مشکل‌ها...  یک روز صبح بیدار شدم و دیدم روی کاغذ، با دست‌خط بی‌حالش سه بار نوشته بود: مشکل‌ها... مشکل‌ها... مشکل‌ها...  تا کاغذ را خواندم فهمیدم همه چیز تمام شده؛ و حتا شاید قبل از این‌که درست و حسابی شروع شود...

دویدم جلوی پنجره‌های پذیرایی. یک صندلی قدکوتاه قهوه‌ای سوخته بود که اتفاقن خالی هم بود و  رویش را آفتاب گرفته بود؛ اما او... او طبق آخر تلخ همه‌ی قصه‌هایی که خوب شروع می‌شوند، برای همیشه رفته بود.

 

وقتی تمام اتاق‌های دنیا به دیوار ختم می‌شود

         

به‌هم‌ریختگی اتفاق می‌افتد.

 یک روز برمی‌گردی خانه و اتاقت را به هم می‌ریزی. خانه را به هم می‌ریزی. لیوان‌های چای، لیوان هات‌چاکلت، لیوان شیر روی میز می‌ماند. با کفش تا کله‌ی خانه می‌آیی. کفش‌ها را روی فرش در می‌آوری. حواست نیست و پایت را می‌گذاری روی لپ‌تاپت. کارت ملی و شناسنامه‌ات را گم می‌کنی. بی‌هویت توی خیابان‌های منتهی به غروب راه می‌افتی. مأمور به تو دستور ایست می‌دهد. تو باید بایستی و توضیح بدهی. توضیح بدهی. توضیح بدهی. برای توقف‌های بی‌دلیل توی خیابان، برای پیاده‌روی، برای رانندگی بدون روسری، برای کشف حجاب. تو برمی‌گردی خانه و همه‌چیز را به هم می‌ریزی. رابطه‌ات با مادرت خراب می‌شود. کارت استخرت را توی هاگیر واگیر پاچه‌گیری گم می‌کنی. عابر بانکت توی دستگاه جا می‌ماند. از خانه می‌زنی بیرون. توی پیاده‌رو به تو تجاوز می‌کنند. داد می‌زنی اما کسی نیست. داد می‌زنی اما کسی نمی‌شنود. داد می‌زنی اما کسی نمی‌بیند. کیف پولت از دستت می‌افتد توی جوب آب. لاک‌های بدرنگ را نمی‌توانی از گوشه‌ی ناخن‌ات پاک کنی. دوست قدیمی‌ای را می‌بینی. تا باهم گپ می‌زنید مأمور می‌آید. تو عذرخواهی می‌کنی و  تو را نمی‌بخشند. تو التماس می‌کنی و برایشان مهم نیست. تو می‌گویی بار آخرت است و باورشان نمی‌شود. تو به خانه پناه می‌بری. تو به اتاق قروقاتی‌ات پناه می‌بری. لباس‌هایت توی هم لول می‌خورند. مانتو‌هایت چروک می‌شوند. پتویت را تا نمی‌کنی. تختت مرتب نیست. کسی به خانه‌ات نمی‌آید. دوباره از خانه می‌زنی بیرون. به‌هم‌ریختگی اتفاق می‌افتد. مأمور گیر می‌دهد و تو گواهینامه نداری. تو به طرح زوج و فرد وارد شده‌ای. تو محکوم بالفطره‌ای. تو کارت ماشین نداری. تو با صدای بلند رانندگی می‌کنی. با صدای بلند می‌خندی. با صدای بلند با مأمور دولت حرف می‌زنی. تو حتا گاهی از هیجان تف‌ات پرت می‌شود و این قابل بخشش نیست. تو جریمه می‌شوی. تو محکوم می‌شوی. تو تمام می‌شوی. دوباره برمی‌گردی به خانه. پدرت تو را نمی‌فهمد. تو نق می‌زنی و پدرت می‌گوید زهرمار. کسی تو را نمی‌فهمد. کسی تو را از اتاق نامرتبت نمی‌فهمد. کسی تو را از به‌هم‌ریختگی و حواس بی‌حواست نمی‌فهمد.

آن‌ها تو را اذیت می‌کنند. آن‌ها تو را می‌کشند. آن‌ها به تو تجاوز می‌کنند. تو همه‌شان را می‌بخشی. تو چون چاره‌ای نداری همه‌شان را می‌بخشی. تو زورت به هیچ‌کس نمی‌رسد. حتا دربان خانه‌تان زورش از تو بیش‌تر است. تو از همه می‌بازی. تو شکست می‌خوری و به اتاق به هم ریخته‌ات پناه می‌بری. اما در آن‌جا هم راه فراری نیست. تلفن زنگ می‌خورد و صاحب تمام آن گندکاری‌ها را می‌خواهد. تلفن زنگ می‌زند و تو باید بگویی سلام و دوباره شروع کنی. دوباره توضیح بدهی. دوباره بگویی ببخشید. دوباره گریه کنی و بگویی من کاری نکرده‌ام. در حالی که کاری کرده‌ای!

تو به اتاقت پناه می‌بری. به به‌هم‌ریختگی‌اش. اما هیچ‌جا نمی‌توانی پنهان شوی. راه فراری نیست وقتی تمام اتاق‌های دنیا بن‌بست است...


بعدش این‌که این شعر را برای من بخوانید.

این یادداشت را به خاطر من بخوانید.

این یک اخطار جدی‌ست

من این روزها زن تنهای غمگینی هستم. من این روزها زن تنهای غمگین ِ حسودی هستم.  حتا شبیه به آن زنی هستم که وقتی آن دو نفر، در ِآسانسور را با پایشان نگه داشته‌اند و دارند هم‌دیگر را می‌بوسند بهشان تشر می‌زنم: «لطفن مانع بسته شدن در نشوید.»

هندی‌ها زبان درخت‌ها را می‌دانند و از عشق چیز زیادی نمی‌خواهند؛ برعکس ما!

با رعایت احترام و عرض ادب به کتاب «هرکس باید برای خودش سنگی داشته باشد»

هندی‌ها را مسخره می‌کردیم. درست وقتی که پسر و دختر توی فیلم، در علف‌زار به یک درخت می‌رسیدند. هندی‌ها دستشان را دور درخت حلقه می‌زدند و می‌خواندند. بهترین ساری‌های دخترهای هندی به شاخه‌ی درخت گیر کرد و پاره شد. خیلی از اشک‌هایشان را وقت آواز خواندن زیر همین درخت‌ها ریختند. زیر درخت‌ها شیطنت کردند. قایم‌موشک بازی کردند و دنبال هم دویدند. روی شاخه‌های خیلی از درخت‌ها یک دختر با ساری سفید می‌نشست و آواز می‌خواند آن هم در موقعیتی که یک دستش به یک شاخه بود و یک دستش آزاد بود. از عشق جز باهم خوش‌حال بودن چیز زیادی نمی‌خواستند. دور درخت‌ها می‌دویدند و باد توی موهایشان می‌پیچید. زیر درخت‌ها سبد خوردنی‌شان را می‌گذاشتند و خطاب به هم آواز می‌خواندند. روی چمن‌ها غلت می‌زدند تا این‌که پای یک درخت می‌رسیدند. درخت‌های سرزمین هند یک عمر با آواز و رقصیدن، با نور و فلش و دوربین بزرگ و تنومند شدند. توی هر فیلمی یک دسته درخت مال دو نفر عاشق و معشوق شد. درخت‌ها توی فیلم‌های هندی از نمایندگی شنل و مک‌دونالد و ن لوریل معروف‌تر بودند. درخت‌ها نقششان از خیابان‌ها و ماشین‌ها پررنگ‌تر بود. بیش‌تر به کار می‌آمدند؛ بیش تر توی تصویر می‌نشستند. هر عشقی توی فیلم‌های هندی به دونفر ختم نمی‌شد. همیشه یک درخت هم توی کادر بود؛ همیشه نفر سومی در کار بود.

هندی‌ها را مسخره کردیم و تا کسی در جایی دست انداخت دور کمر درختی گفتیم فیلم هندی شد! هندی‌ها را مسخره کردیم و ندانستیم هرکس باید برای خودش درختی داشته باشد. هرکس که عاشق کسی‌ست، که منتظر اس‌ام‌اس و زنگ کسی‌ست، که صبح اولین فکرش اوست، که به کسی تعلق دارد، که دست‌های فقط همان یک‌نفر را می‌گیرد باید درختی را برای خودشان انتخاب کند. حالا هر درختی باشد فرقی ندارد. درخت معمولی‌ای باشد، درخت بی‌سایه‌ی کچلی باشد، درختی باشد که ریشه‌هایش از خاک بیرون است، درختی باشد که میوه ندارد، شکوفه ندارد، قیافه‌ی برگ‌هایش چنگی به دل نمی‌زند.... این‌ها مهم نیست. حتا مهم نیست در هشت سال گذشته پنج نفر دیگر هم آن درخت را مال خودشان کرده باشند. همه‌ی دو نفر‌ها، همه‌ی آن‌ها که به هم تعلق دارند باید یک روز یک درخت را برای خودشان انتخاب کنند. درختی که  حتا  در خیابان و محله‌ای دور از آن‌ها باشد؛ درخت سرسخت مغروری باشد، درخت قدبلند بی‌اعتنایی باشد، درختی که فقط مهم است باشد حالا هرجوری. هرکس همراه کسی که دوست دارد باید درختش را یک روز انتخاب کند. باید هردویشان درخت را بشناسند؛ از صدتا درخت دیگر شبیه به آن.  باید دوستش داشته باشند، یک جور دیگری، یک طور بهتری. باید گاهی دوتایی بروند و به درختشان سر بزنند. اصلن خوب است آن‌ها تغییر کنند و درخت هی پیرتر شود و هی یال و کوپالش بریزد و آن‌ها حظ کنند که این همه سال است که هم را می‌شناسند.

خوب است مثل فیلم‌های هندی دست بیندازیم دور کمر درختمان. بغلش کنیم. خوب است بهش تکیه بدهیم و بدانیم درخت خوشحال است. مثل درخت بخشنده‌ی شل سیلور استاین بشود برایمان. خوب است دور و اطرافش بپلکیم و بزنیم زیر آواز و برای کسانی که توی دلشان می‌گویند فیلم هندی زبان درازی کنیم. خوب است وقتی سوار ماشینمان می‌شویم و درختمان را سر جایش تنها می‌گذاریم، برگردیم و دورنمایش  را ببینیم. تصویر دور شدن درختمان را بلد باشیم. تصویر دور شدن درختی که همیشه یک جای خاص ثابت ایستاده است و زندگی‌اش همین یک جا ماندن است.

خوب است تمام آدم‌هایی که جفت شده‌اند با یک درخت جور شوند. یک درخت بعد از یک تصمیم ناگهانی مال آن‌ها شود. از آن روز تا آخرین روز دنیا. هر دونفر باید  درختشان را که زیر باران ایستاده ببینند. باید درختشان را زیر کرور کرور برف بشناسند. باید کلی حرف‌های مهم‌شان را زیر درخت بزنند. باید یک سری از دعواهایشان را زیر درخت بکنند. باید با درخت انتخابی‌شان حال کنند. باید از دیدنش حظ کنند. باید پای درختشان در مورد ساری های رنگی‌رنگی دخترهای هندی که پاره شد. در مورد رابطه‌های سه نفره و کادرهایی که یک درخت وسطش بود حرف بزنند.

حتمن الآن با خودتان می‌گویید آخرش؟ آخرش چی! آخرش این‌که آن درخت همیشه‌ی همیشه مال آن دونفر است.  وقتی رشته‌ها پاره شد، وقتی زوج‌ها فرد شدند و از هم دل کندند، وقتی هم‌دیگر را باز می‌خواستند اما از هم جدا شدند یک چیزی باز هم آن‌ها را به هم وصل می‌کند. یک‌چیزی که سندش به اسم آن دو نفر خورده. یک چیزی که یک قرارداد است که دیگر پاک نمی‌شود. دیگر نمی‌شود تعطیلش کرد. تمامش کرد. از خیرش گذشت...

بعد هم شاید یکی از این زوج‌های فرد شده یک روز که تنهایی رفته بود به درختشان سر بزند آن یکی را دید. شاید فیلم هندی همان‌جا شروع شد و دختر قصه، هی اشک‌هایش را پای درخت ریخت و پسر قصه از پشت درخت دست‌هایش را برای دوباره گرفتن دست دختر داستان دراز کرد. شاید زخم‌ها همان‌جا یک‌دقیقه‌ای خوب شد و آدم‌های تک و تنهای داستان دوباره با هم جفت شدند.

صحنه‌ی آخر فیلم هندی داستان هم باران گرفتن است. مثلن وسط تابستان باران بزند، زوج‌های جدا شده یک بار دیگر دست هم را بگیرند و زیر باران با لباس‌های خیس بدوند و دوربین آرام آرام برود روی درخت و قصه به خوبی و خوشی تمام شود.

هرکس برای خودش باید درختی داشته باشد....


حماسه‌ی غمزه و غرور پالتوی چرم قرمز کوتاه

پالتوی چرم قرمز کوتاه

توی کمد؛

به انتظار زمستان

به انتظار برف‌های نباریده‌ی روی پشت‌بام

به انتظار دوباره پوشیده شدن

به انتظار برای تنها یک نفر

            -تنها یک‌نفر-

                         پوشیده شدن!

به انتظار برف‌های سربالایی داراباد

به انتظار خیابانی که یک پراید در آن سیگاری می‌فروخت

و مشتری‌هایش پسرهای تنها بودند

و دست‌هایشان لاغر و کم‌خون بود

به انتظار پر شدن جیبش

با دو هزارتومانی‌های تا شده

یا فیش‌های عابر بانک مچاله شده

به انتظار برف‌های پاخورده

به انتظار عکس‌های سه در چهار تاخورده

به انتظار برگشتن آرزو که گفت خداحافظ

به انتظار برگشتن او که نگفت خداحافظ

به انتظار سردرآوردن از توالت عمومی‌ای در تهران‌پارس

به انتظار انتظار کشیدن برای دوباره دیدن کسی

به انتظار انتظار کشیدن برای خندیدن کسی

به انتظار پیش‌بینی‌ هوای صبح بهمن ماه

گلوله‌گلوله برف‌های پیش‌بینی نشده

جبهه‌ی هوای سرد پیش‌بینی نشده

اولین شب تنهایی و یخبندان پیش‌بینی نشده

به انتظار پنجره‌های بخار گرفته و چای‌های بی‌بخار

به انتظار رفتن روزهای تقویم و هی انتظار و انتظار

پالتوی چرم قرمز کوتاه

توی کمد؛

(درست بین پالتوی پشمی کرم

و پالتوی مشکی زرقی‌برقی)

به انتظار دوباره پوشیده شدن

به انتظار برای تنها یک‌نفر

-تنها یک نفر-

                   پوشیده شدن...

من جوجه اردک خیلی زشت‌تر بودم؟ شاید!

یک نفر آن‌طرف شهر منتظرم بود. بین ما یک اتوبان بود به درازای شرق به غرب حکیم. تمام مسیرها را بلد بودم. بلد بودم کجا تند بروم و کجا کند. بلد بودم توی تونل با وجود چشم‌هایی که دیگر کور شده بود چراغ‌ها را روشن کنم. بلد بودم از مغازه‌ی سر راه یک جعبه شکلات بخرم برای هدیه دادن.

یک نفر آن‌طرف شهر منتظرم بود و روی تابلوها نوشته بودند: لطفن بین خطوط حرکت کنید و من آن‌قدر عجله داشتم که توصیه‌ها را جدی نگیرم و هی پایم برود روی خط و هی بسوزم و هی گند بزنم و هی یک نفر در ماشین کناری سرش را برایم با تأسف تکان بدهد و شیشه‌هایش را بدهد بالا که مبادا ذره‌ای از آهنگ‌های مزخرف من توی ماشینش برود.

یک نفر آن طرف شهر منتظرم بود و من هنوز بیست‌و‌پنج سالم نشده بود و نمی‌دانستم بعدن اتوبان حکیم می‌شود غم‌انگیزترین اتوبانی که سراغ دارم. نمی‌دانستم بعدن یک غروب پر ترافیک، من هم یکی از آن هزار تا ماشین می‌شوم و به آن طرف شهر فکر می‌کنم و به این‌که هنوز هم کسی در جایی منتظر کسی هست یا نه! هنوز هم کسی به کسی دیگر زنگ می‌زند و سفارش می‌کند آرام بیا...

یک نفر آن طرف شهر مرا صدا می‌زد و نمی‌دانستم برای او جوجه اردک زشت‌ هستم یا جوجه اردک زشتی که از بس حسابی خوشگل کرده، جوجه اردك زشت ِ خوشگل شده است. یک نفر آن طرف شهر منتظر بود برسم و نمی‌دانستم رسیدن همان تمام شدن است. وقتی برسی همه‌چیز تمام می‌شود. هرچیزی هرچه‌قدر هم عظیم باشد وقت رسیدن تمام می‌شود.