تبليغاتX
سیاه‌سرفه

سیاه‌سرفه

سیاه‌مست (بازگو و رونویسی از مطالب این وبلاگ ممنوع است. ما همه انسانیم)

گاهی وقت‌ها باید به دوست‌هایت پیشنهاد نخریدن کتابی را بدهی. برای در امان ماندن وقت از تلف شدن.

زمانی که یک اثر هنری بودم

اریک امانوئل اشمیت

ناشر و مترجم‌اش هم فرق نمی‌کند. کتابی که بد است، بد است!

*

موضوع داستان موضوع نو و جالبی است و الحق‌والانصاف شاید اگر رویش وقت گذاشته می‌شد چیز خوبی از آب درمی‌آمد. موضوعی است که به انسان می‌گوید اگر زشتی باش، بتمرگ و زندگی‌ات را بکن. شاید اگر خودت را عوض کردی  و زشتی‌ات را پوشاندی شرایط بدتری در انتظارت باشد و زشتی‌های دیگری از جاهای دیگرت بیرون بزند.

اما از بدی‌های کتاب که بخواهم بگویم:

این کتاب بد و پر است از سوتی‌های ریز و درشت و ایرادهای منطقی‌ای که از اریک توقع ندارم. اریک انگار کتاب را بعد از نوشتن حتا نگاه نینداخته. گنگی خاصی دارد که مترجم کارنابلدش!!! هم در آن بی‌تقصیر نیست. شخصاً کار مترجمان این اثر و زبانشان را نپسندیدم. این کتاب متن یک‌دستی ندارد. اریک به ضعیف‌ترین شکل  به روایت داستان پرداخته است. علاوه بر آن تکه‌های ایده‌آلیستی و پایان مسخره و جفت و جور شدن شرایط مطلوب، آن هم به عجیب‌ترین و خنده‌دارترین شکل ممکن آدم را دچار یأس می‌کند. من با خودم گفتم اریک یعنی ان‌قدر من را دست‌کم گرفته و شعور من را در سطح پایین دیده؟ البته اتفاق محیرالعقولی که اریک در آخر داستانش متولد می‌کند پیش چشم من آشناست. من را یاد پایان‌های خوش فیلم‌های آبگوشتی دهه‌ی هفتاد انداخت :) اریک عزیز آن قتل مسخره و خزی را که در آخر داستانت به زور چپاندی هیچ دوست نداشتم. راستش اصلاً به فضای فلسفی و نصیحت‌گونه‌ی کتابت نمی‌آمد که برای راحت کردن خودش و البته ناراحت کردن ما یک قتل مسخره، بی‌دلیل و غیرمنتظره را تدارک ببیند!!!

اریک باید بداند که تکه‌های آموزش پرورشی‌ کتاب را مثل پلنگ گرفتم! من قول می‌دهم از ظاهر خودم راضی باشم و به پدر و مادرم احترام بگذارم و پایم را جلویشان دراز نکنم. و حواسم هست زیادی مواد نکشم چون امکان دارد یک‌دفعه بمیرم و کلاً مخدرات خاطر را دچار مکدرات می‌کند :| البته ما تهمت نمی‌زنیم اما شاید به سفارش سازمان ملی جوانان یا سازمان مبارزه با مواد مخدر و از این‌جور چیزها اریک جان ما این کتاب را نوشته! الله اعلم!

دلیل خواستید؟ این‌ها همه دلیل!

فکر می‌کنم تبلیغ ناشایست برای کتاب‌هایی که از سطح استاندارد بالاترند کار قشنگی نیست و ممکن است به فروش کتاب ضربه بزند اما به دو دلیل برای این کتاب همچین چیزهایی را نوشتم. اول این‌که کتاب اصلاً در حد یک کتاب استاندارد نیست و هنوز خیلی جا دارد برای کار و دوم این‌که به نظرم به چاپ ششم رسیدن این کتاب خود معجزه‌ی بزرگی است و برای چنین اثری خیلی خیلی  و از سر و ته و گوشه و کنار و ته و تویش زیاد است.

*) همین یک نسخه از کتاب را صمیمانه حاضرم به کسی که دوست دارد یک داستان بد بخواند هدیه بدهم چون فکر نمی‌کنم کتاب‌خانه‌ام را آن‌قدر مظلوم گیر بیاورم که با همچین جنس نامرغوبی پرش کنم و یا آن را در کنارکتاب‌های دیگری که حرمت دارند -و نویسنده‌هایی دارند که برای کارشان وقت گذاشته‌اند- نگه‌ دارم.

**)ناراحتی عمده‌ام هم برمی‌گردد به این‌که پنج‌شنبه‌ام صرف خواندن داستان اریک شد. داستانی که دوست نداشتم و می‌توانستم به جای آن چیزهای بهتری بخوانم. کاش می‌توانستم از اریک که قیافه‌ی مهربانی هم دارد مبلغی آن‌هم به دلار بابت خسارت بخواهم :) مخصوصاً حالا که دلار هم گران شده :)

اریک جان خودت خوبی اما حیف... این کتابت نه :(

اگر نثر خوب از آب درنیامد و نقد خوبی نشد من را می‌بخشید حتماً. فی‌البداهه و در حالی که پتویی بر دوش داشتم و زیر کولر نشسته بودم به سمع و نظرتان رساندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:19  توسط زیتا ملکی 

برادرم جدول حل می‌کرد و شعر فرانسه را دوست داشت. برایم گاهی شعر می‌خواند. من از پنجره به بیرون خیره می‌شدم و  گوش می‌دادم. او زمزمه می‌کرد: «نخواهی کشت/نه رفقای مدرسه نه معلمان‌ات/نه همسایگان، کسی را نخواهی کشت نه...»*

نگاهش که می‌کردم  او را شبیه سربازی اسباب‌بازی می‌دیدم که کلاهش زیادی به سرش بزرگ بود. کنارم می‌نشست و دندان‌های بزرگ و زردش را حتا با لبخندهای خیلی کوچک  نمایان می‌کرد.  کنارش موهایم را می‌بافتم. ته‌اش را با روبان‌های خال‌خالی می‌بستم و از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا زل می‌زدم به خیابان‌هایی که یکی‌یکی داشتند چراغ‌هایشان را روشن می‌کردند. مردم بسته‌های نانشان را از نانوایی می‌گرفتند. یکی از دوستانم من را پشت شیشه می‌دید و تقریباً فریاد می‌زد پنه‌لوپه  و من برایش دست تکان می‌دادم و می‌خندیدم. برادرم حوصله‌اش سر می‌رفت. شیشه‌ی آب را سرمی‌کشید و می‌گفت پنه‌لوپه... آه پنه‌لوپه... کوچولوی گم شده در ملحفه‌ها... و از پله‌ها بالا می‌رفت.

*)هرگز نخواهی کشت- میشل دوگی/شعر معاصر فرانسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:9  توسط زیتا ملکی  | 

خیلی با هم دوست نبودیم. در واقع مدت طولانی‌ای  دشمن هم بودیم. حوصله‌اش را نداشتم. من از عدسی خوشم نمی‌آمد، شلوار کوتاه می‌پوشیدم و رژلب زدن برایم یک امر حیاتی بود. او این کارها را دوست نداشت و من هم شاید به خاطر همین چیزها حوصله‌اش را نداشتم. شب‌ها تصمیم می‌گرفتم خودم را بکشم. در دفترم از نقشه‌های توی سرم می‌گفتم و برایش نامه‌هایی می‌نوشتم که توی همه‌شان محکوم بود و مقصر اصلی خودکشی من محسوب می‌شد.

بعد دستش شکست. شکستن‌ای که تلنگری بود برای زندگی‌ام. من رفتم توی یک بوستان، پشت مدرسه‌ی غیرانتفاعی صبا و گریه کردم. کسی نبود جز پسری که چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود و  لابد اگر گریه نمی‌کردم اشاره می‌کرد که بروم پیشش. دستش را خرد خاکشیر کرده بودند. دستش درد گرفته بود و من نمی‌توانستم خودم را ببخشم. رفتم بیمارستان. روسری سرش کرده بود.  ژولیده و نامرتب روی تخت خوابیده بود و ناله می‌کرد.  من گریه می‌کردم چون مدت طولانی‌ای دشمن‌اش بودم. برایش خط و نشان می‌کشیدم و بدون اجازه‌اش از خانه بیرون می‌رفتم.

بعد آمد خانه. ماگ محبوبم را وقت قرص خوردن شکست و نگران نگاهم کرد. گفت حواسم نبود و قیافه‌اش تیر خلاص را نشاند وسط قلبم. خواستم بگویم ماگ که هیچی کل کارخانه‌اش فدای سرت! با خودم گفتم چه‌قدر آدم کثافتی هستم که این‌همه مدت دشمنی کرده‌ام. به دَرَک اگر آزادی ندارم و نمی‌توانم بروم خانه‌ی دوستم و دوتایی با هم سالاد ماکارونی درست کنیم. آن زنی که افتاده بود توی جا و دستش پر از آهن و مخلفات دکتر جراح بود، مادرم بود.

دیگر دشمنی نکردم. یادم افتاد مادرم روباه ماده‌ای بوده که تمام شهرها، ما چندتا را گرفته به دهانش و با خودش برده. هیچ‌جا امن نبوده. پشت تمام دیوارها یک کُرد یا بلوچ با تفنگ پرو پیمان‌اش آماده ایستاده بوده. توی تمام خیابان‌ها یک مرد غریبه با چاقویی تازه نفس منتظرش بوده. دیگر دشمنی نکردم که مادرم دختر بیست‌و دوساله‌ای بود که هرکه از راه می‌آمد ضربه‌ای می‌زد اما مادرم همچنان اهلی لانه‌ای بود که چهاربچه‌روباه تویش زندگی می‌کرد.

دشمنی نکردم که مادرم همان زنی بود که جلوی پارک تابان وقتی سپر پیکان گرفت به پای محمد، نشست وسط خیابان و مثل ابر بهار گریه کرد. چه موجود عجیبی! سال‌ها می‌گذشتند و کفش‌هایش از سالی به سال دیگر با او راه می‌آمد تا ما نو بپوشم، کیکرز پایمان کنیم. کوله‌ی جین بیندازیم.. دشمنی نکردم که من را زاییده بود و فردای زایمان پاهایش یخ زده بود و سرشکسته بود از این‌که «باز هم دختری دیگر.» دشمنی نکردم که به خاطر خواهرم که در شاش خودش غلت می‌زد و صبح تا شب چای‌داغ می‌کردند توی حلقش، چشم‌اش را روی بقیه‌ی چیزها بست و قدم‌زنان که نه، با پای دویدن برگشت.

ما با هم دوست شدیم. دشمنی را کنار گذاشتم. مادرم مادرم بود. همانی که بچه بودم، می‌آمد مدرسه، برایم ساندویچ می‌خرید و نمی‌دانم چرا با آن سن کم همیشه نگران بودم پول نداشته باشد. مادرم همانی بود که برایم کتاب می‌خرید: «سوهو اسب سفید!» مادرم ده سال تمام با حوصله جواب سوال قبل خوابم را می‌داد. می‌پرسیدم : «از دستم راضی هستی؟»  واگر راضی نبود بی‌بروگرد خواب بد می‌دیدم.

چه‌طور آن‌همه مدت دشمنی کرده بودم آن هم با مادر قدبلندم که نشسته بود توی راهرو روی زمین و انگار به پایش چاقو زده بودند! چه‌طور دشمنی کردم با مادرم که برایمان سالاد اندونزی درست می کرد و باهم سیب‌زمینی و لوبیا و تخم‌مرغ خرد می کردیم و می‌خندیدیم! مادری که سرویس اداره‌اش ساعت چهار و بیست‌دقیقه می‌رساندش خانه و من یک زن چاق قدبلند را می‌دیدم که داشت می‌آمد به توله‌هایش برسد.

مادرم زن ساده‌ای است. نه از حقوق زنان چیزی می‌داند و نه از این دنیا چیزی بیش‌تر از ما برای خودش می‌خواهد. تمام روز می‌نشیند روی مبل نارنجی خانه. جدول حل می‌کند و وقتی دارد با خواهرم تلفنی حرف می‌زند به جای جواب احوال‌پرسی خواهرم می‌پرسد: «پایتخت ونزوئلا؟». صدای جدول حل کردنش را دوست دارم. واحد پول چین، پسوند شباهت، نام سابق ارومیه. سوال‌هایش را که می‌پرسد خیالم راحت می‌شود که  کنارم است، جایی نمی‌رود. نگاهش که می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که آدم کثافتی بوده‌ام؛ به خاطر تمام سال‌هایی که دشمنی کرده‌ام. مادر من زنی‌ست که تنهایی هیچ‌وقت یک لیوان آب انار نخورده. زنی که عمری صرفه‌جویی کرده برای ول‌خرجی‌کردن‌های توله‌هایش. زنی بوده که تمام سال‌ها زور گفته‌اند و تمام سال‌ها گفته چشم. زنی است که هنوز از مادر شوهر زخم می‌خورد...

 

چندوقت هی آرزو کردم که من زودتر از مادرم بمیرم. که نبینم یک روزی یک همچین موجود عظیمی را توی گور می‌کنند. اصلاً مگر گوری پیدا می‌شود که این‌همه را زیر خاک کند؟ خاک بر سر آن خاک! چند وقت هی آرزو کردم نبینم دیابت بلایی سر مادرم می‌آورد. از خدا خواستم کلیه‌ها و پاها و چشم و دست و بدن مادرم همیشه قوی باشد. نوک انگشتش را سوزن بزند، قندش را اندازه بگیرد و هیچ‌وقت بالاتر از 180 نباشد. بعد دیشب که داشتم به مادرم فکر می‌کردم با خودم گفتم اگر زد و من زودتر از مادرم مُردم چه بلایی سر مادرم می‌آید؟ یاد تصادف مختصر محمد جلوی پارک تابان افتادم. مادرم تشنج کرده بود و می‌زد توی سرش! مادرم اگر ببیند من می‌میرم چه بلایی سرش می‌آید؟ اصلاً از مادرم چه باقی می‌ماند؟! چه‌قدر خودخواهم که حتا دوست داشتنم هم خرکی است. من اگر زودتر بمیرم مادرم دیگر جدول حل نمی‌کند. تمام جدول‌ها را حتماً دور می‌ریزد. دیگر صبح‌ها برای کسی نمی‌خواند: «زیتیله که فردا تعطیله بلن شو!» دیگر توی اتاق کسی نمی‌آید به هدف در آوردن رازها از راز بودن. دیگر قورمه‌سبزی نمی‌پزد با لوبیاهای چشم‌بلبلی. لابد دیگر موزیک پلیر موبایلش را روی آهنگ‌های ناصرعبداللهی پِلِی نخواهد کرد. وای مادرم... نه، انصاف نبود من زودتر بمیرم...

دشمنی هنوز ادامه دارد. و من چه‌قدر مغز تعطیلی دارم که نمی‌دانم. مادرم تمام نان‌های زیر کباب را خودش خورده و تمام کباب‌ها را ما! تمام پیژامه‌ها را پوشیده تا ما لباس خواب‌های مخملی ست بپوشیم. تمام سیب‌های زرد مال مادرم بوده و قرمزها برای ما. مادرم روباه  قرمزی است که از خوبی‌اش تمام کلاغ ها و گربه‌ها و هفت پشتشان سیر می‌شوند. و خانه‌ی ما و دست‌های مادرم را خوب می‌شناسند. هنر برزرگی که مادرم در زندگی به من یاد داده این است که همیشه دوست داشته باشم. هرچیزی را، هرکسی را. مثلاً به یک مجسمه‌ی روباه دو ساعت تمام عشق بورزم. مادرم کاملاً توانایی دارد در مورد یک گربه‌ی خیابانی دو ساعت حرف بزند و یا برای کفتاری که شیری آن را کشته غصه بخورد. مادرم سر راهِ رفتن به تره‌بار صدتا پیرمرد و پیرزن را می‌رساند و دویست‌و‌پنجاه گرم گوشت درخواستی یک مشتری را یواشکی می‌کند یک کیلو. من باید دست‌های مادربزرگم را، دهان مادربزرگم را ببوسم که هیچ‌وقت به اندازه‌ی وقت نام‌گذاری روباه قرمزش دقیق عمل نکرده. و همین است که همه، فرشته‌ی خانه‌مان را صدا می‌زنند: فرشته...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:29  توسط زیتا ملکی  | 

این کوچه

          به فقیرترین خیابان شهر می‌رسد

پرنده‌های درخت‌های کچلش

                                       کلاغ‌های لنگ کم‌حرف‌اند

استخوان خانه‌ها

آجرهای شکسته‌ای است

                       که سخت محتاج درمان است

هر روز کسی

 یله داده‌ به پنجره‌ای کوچک

پنجره‌ای صریح و بی‌پرده

که  ملافه‌ای لک شده بر آن

ورود صبح‌ را ممنوع کرده است!

این کوچه

خانه‌ی زن‌هایی‌ست

که خراب‌اند؛ آن‌قَدَر

که حتا دندان سالم  به دهان‌شان  نیست

و بوی هم‌آغوشی‌های فقیر می‌دهند

هم‌آغوشی‌ای پخشِ ِ بر زمین،

                  ایستاده بر دیوار،

                      تکیه داده بر پشتی‌ای چهارخانه

و حاصلش؛ محصولی نامرغوب و بی‌شناسنامه...

این کوچه‌

کوچه‌ای‌ست که امام‌هایش هم

علیه‌السلام نیستند

و دین؛

 شغال پیر یک‌چشمی‌ست

                    که بر گناه‌هایشان پنجه می‌کشد

کوچه‌ی کارگران کارخانه‌ی روغن نباتی است این‌جا

کاگرانی که آلت‌شان

اژدهایی‌ست که دیگر آرام نمی‌گیرد

و بچه‌هایی تولید می‌کند

که پس‌فردا به دیوارهای این کوجه می‌نویسند:

مادر جنده!

و تفریح‌شان

 سر ِپا شاشیدن به زندگی‌ست

هر سایه در این کوچه

محصولی مشترک است

از مردان آلت‌مدار روغن نباتی

و زنانی که تمام عمر

پیاز سرخ کرده‌اند

من از این کوچه نمی‌گذرم

می‌ترسم سینه‌ام

شکار پنجه‌ی عقاب‌های کارگر شود

می‌ترسم آن مرد

کیسه‌های گوجه و سیب‌زمینی‌اش را ول کند

و بیاید به هدف لکه‌دار کردن دامن سفید کتانم!

من از این کوچه نمی‌گذرم

حتا سپرده‌ام وقت عبور از این کوچه

                  چشم‌هایم را با دست‌هایشان بگیرند

و  می‌دانم اگر خدای ناخواسته

              روزی کلاهم آن طرف‌ها افتاد

بی‌برو برگرد سرم را خواهم برید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:46  توسط زیتا ملکی  | 

جنگ دختر دستکش‌پوش با سرما (مجموعه شعر)

زیتا ملکی

تصویرگر: مریم طباطبایی

نشر قطره |تلفن: 88968996

چاپِ اول (1391) | قیمت: 3000تومان

سالن 29، ردیفِ آخر در بیست‌وپنجمین نمایشگاه بین‌المللی کتابِ تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:14  توسط زیتا ملکی 

هر کی با من میاد نمایشگاه دستش بالا!

*

جمعه 15 اردی‌بهشت 1391

ساعت چهار

متروی شهید بهشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:41  توسط زیتا ملکی  | 

من از مسافرت برگشتم.

من از مسافرت مجردی‌ام برگشتم.

مسافرتی که نه آقا و نه حتا خانم بالای سرم نبود!

من در تختی با تو خوابیدم که آبی بود و ملافه‌اش گل‌های درشت زرد داشت.

من کت چرم پوشیدم و در تخت جمشید عرق ریختم و تو گردنم را فوت کردی.

شیراز شهری بود که خوب بود؛ با گوجه‌سبزهای نوبر ارزان.

شهری بود که وقتی از آن بیرون آمدی سه بار پشت سرت را نگاه کنی و هی بکشی.

شهری که دلتنگش بشوی  و هیجان‌زده که شدی بگویی می‌میرم برایش.

شیراز شهر من بود و فیلم gloomy Sunday  و نوشیدن آب‌ میوه‌های گرمسیری.

شیراز شهر تو بود که دوبار حمام رفتی و موهایت هی ریخت و  کف براقش را پر کرد.

شیراز شهر ما بود و حافظی که دور و برش آن‌قدر شلوغ بود که صدای شعرخواندنش نمی‌آمد.

شمشادهای قرمز با ما عکس گرفتند.

فالوده‌های سفید زیر دندان‌های ما رقصیدند.

پسرهایی با لباس‌های راه‌راه ما را به خانه رساندند.

شیراز شهر ساندویچی پرنده‌ی آبی بود.

شهر شاه چراغ بود که چادر کرایه می‌داد دانه‌ای هزار تومان.

شهر دعوا کردنمان و گم شدن کفش‌ات در جمعیت دور ضریح.

شهر پیاده‌رویی  که دست‌فروشش شال توسی را به سرم انداخت.

من از مسافرت برگشتم.

من از هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر برگشتم.

من به خیابان عباس‌آباد و محل کاری که پنجره ندارد برگشتم.

خانه از ما خالی شد و ما هم از خانه.

شیراز تنها ماند، شیراز دروازه‌اش را پشت سرمان بست.

تختمان هفت بعدازظهر پر از اشک شد.

راننده هشت می‌آمد دنبالمان و تختمان هفت بعدازظهر پر از اشک شد.

تو دستت را گذاشتی روی چشم‌هایت و گریه کردی.

من خط چشم‌ها را مالیدم دور چشم‌هایم و گریه کردم.

و هیچ کداممان را به دستمال نیازی نبود.

شیراز شهر ما بود و عکس‌های دوربینمان شهادت می‌دادند.

شهر بازاری که پول‌هایمان را با مهربانی می‌گرفت و ما راضی بودیم.

شهر مغازه‌ای که به حنجره‌های خشک ما دلستر توت‌فرنگی فروخت.

شهر مغازه‌داری که خسیسی‌مان را دست انداخت!

ما از مسافرت کم جمعیتمان برگشتیم.

فرودگاه، غار سیاهی بود که ما را  بلعید.

ما و بارهای سنگینمان را گفت یک، دو، سه و  غیب کرد.

بارهایی که مردی نبود برایمان بیاورد.

بارهایی که تکه‌های شیراز را در خودش بسته‌بندی کرده بود.

زنی گفت موهایتان را بکنید تو، زنی ساعت دستمان را درآورد و زنی درست نشنیدم اما انگار گفت: به امید دیدار!

ما در آخرین ردیف هواپیما دست‌های هم را گرفتیم.

و هی انتظار هی انتظار که دلمان هری بریزد پایین! درست مثل همیشه‌ای که هواپیما از زمین کنده می‌شود.

و زنی درست نشنیدم اما انگار گفت: به امید دیدار...

(سفرنامه. شیراز. اردی‌بهشت ۱۳۹۱)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:15  توسط زیتا ملکی  | 

روی نقشه نوشته بودند

خلیج فارس... دریای عمان

و یک تنگه‌ای بود

             که این دو را به هم وصل کند

حالا خلیج‌ فارسم

حالا دریای عمانی

و نمی‌دانم

کدام از خدا بی‌خبری

به رویمان بست

                   تنگه‌ی هرمز را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:22  توسط زیتا ملکی  | 

اگر جنیفر لوپز بودم در دفتر مجله کار نمی‌کردم. روزهای زوج که دیر می‌رسیدم پله‌ها را نمی‌دویدم بالا و سر سهمیه‌ی غذا، منشی دفتر با من بحث نمی‌کرد!

اگر جای او بودم، لابد موهایم را رنگ می‌کردم و پدرم رنگ مویم را که می‌‌دید نمی‌گفت دخترم بدبخت شده!

اگر جنیفر بودم دوست‌های صمیمی‌ام من را جنی صدا می‌زدند و آهنگ‌هایم را در مسیر خانه تا سرکارشان گوش می‌دادند.

حتما مارک آنتونی عاشقم می‌شد و می‌گذاشت بچه‌هایش به شکمم لگد بزنند...

آن موقع دیگر دنبال عینک‌های ارزان‌قیمت نمی‌گشتم، دکمه‌های قدیمی جمع نمی‌کردم و غصه‌ی موهای زائد زیر گلویم را نمی‌خوردم!

آن موقع دلم هی قورمه سبزی نمی‌خواست.استیک می‌خوردم با پوره‌ی سیب‌زمینی و مادرم از یک ایالت دیگر با پست سفارشی برایم مربای تمشک می‌فرستاد.

آن موقع دیگر با مردهای پیر و پسرهای پا‌پرانتزی قرار نمی‌گذاشتم. پسرهایی که دماغشان عقابی بود و زیپ شلوارشان هنگام بالا آمدن، انگشت سر راهشان را می‌برید.

یک حمام سفید داشتم که مستخدم‌ها برایم دورتادورش را لیلیوم زرد چیده بودند و موهایم را با شامپوهایی که وُکس تبلیغ می‌کند می‌شستند.

اگر جنیفر بودم لازم نبود کارت ورود به جلسه‌ی فلان اداره را بگیرم. در اتوبوس از زور شلوغی کوله‌ام کج نمی‌شد وبرای رسیدن تا آخر ماه اسکناس‌های کم تعدادم را پس‌انداز نمی‌کردم.

اگر او بودم چتر نمی‌خریدم از دست‌فروش‌ها. هوس چاغاله خوردنم را سرکوب نمی‌کردم. پدری نداشتم که ماشین‌ها را نشناسد و هروقت که اتفاقی باران آمد، اتفاقی زیر باران بماند.

چه‌طور ممکن بود جنیفر لوپز باشی و از لامپ کم‌مصرف استفاده کنی؟ رژلب‌هایت سرب داشته باشند و مادرت هنوز ماشین ظرف‌شویی نداشته باشد؟

حالا شاید اگر جای او بودم بچه‌های فامیلم شکیرا را حتا از من بیشتر دوست داشتند و به نظرشان من بدون آرایش یک هیولای بنفش با مُژه‌های تُنُک بودم.

اما به هرحال من جنیفر لوپز بودم! زنی که هیچ وقت تنها نمی‌ماند و در کافه مجبور نبود تنها بنشیند. یک چیز ارزان سفارش بدهد و روی پل هوایی پیشنهاد دوستی داشته باشد از یک افغانی.

من جنیفر لوپز بودم و کسی نمی گفت ناخن‌هایم پهن و گوشت کوبی‌ست و یک خواننده‌ی بی‌استعدادم که ران‌هایم زیادی گنده است.

من جنیفر بودم وخانواده‌ام خوب می‌شدند! مادرم را می‌بردم خارج. تمام جدول‌های دنیا را برایش می‌خریدم. چشم‌هایش را می‌دادم عمل کنند و برایش چند دست پیراهن نخی بلند می خریدم تا بدنش عرق‌سوز نشود.

برادرم را می‌بردم  هالیوود گیتار بزند. برایش یک گیتار مشکی می‌خریدم با پروانه‌های سفید؛ گران‌ترین گیتار دنیا را! و می‌دادم دندان‌های شکسته‌اش را قشنگ‌ترین دندان‌های دنیا کنند.

از چند مرد خوش‌تیپ می خواستم تا آخر عمر، خواهرم را دوست داشته باشند. اگر لازم شد گاهی برایش بمیرند. به چند خانم می‌سپردم دوست جان جانی‌ خواهرم شوند،از آن دوست‌هایی که این روزها پیدا نمی‌شود و هر روز برایش شکلات و بادام‌زمینی بفرستند.

و آه... پدرم! او را سوار بلند‌ترین ترن‌ها می‌کردم. برایش یک قایق می‌خریدم که قشنگ‌ترین قایق دنیا بود و بادبان‌هایش زیر آفتاب برق می‌زد. تمام شیرینی‌های دنیا را برایش سفارش می‌دادم. یک ویلای سه هزار متری روبه‌روی کلیسای مریم برایش می‌خریدم و همه‌ی گربه‌های ملوس را می‌گذاشتم توی سبدهای توری و برایش هدیه می‌فرستادم.

اگر جنیفر لوپز بودم پدربزرگم را از ملیحه جدا می‌کردم. برایش یک مغازه می‌خریدم و نمی‌گذاشتم کسی خانه‌ی پشت بانک ملی را بکوبد. همه چیز را به زمان قبل از بمباران برمی‌گرداندم و هروقت که دلش می‌گرفت برایش لباس پلنگی می پوشیدم و آوازهای شاد می‌خواندم.

همه‌چیز چه‌قدر خوب بود!

زندگی چه‌قدر خوب پیش می‌رفت!

حال همه‌مان چه‌قدر خوب می‌شد!

تنها با همین جمله‌ی فانتزی مزخرفِ اگر من جنیفر لوپز بودم!

هه... چه‌قدر کار داشتم اگر جنیفر لوپز بودم.

و از جمعیت بیکارهای این شهر یک نفر برای همیشه کم می‌شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:26  توسط زیتا ملکی  | 

ای عشق، عشق جادویی

مثل یک جعبه نان‌خامه‌ای

شیرین بود زندگی و

هرقدر که من عاشق،

                     تو زیبا بودی!

گفتی که:

              «راضی‌ام

به سفره‌ای که در آن

نان و پنیر باشد و عشق»

تنها قرار همین بود

پس بی‌قراری از کجا

                  به جان زندگی افتاد؟

از آن‌جاکه بعدتر

از عین و شین و قاف

                   -به تفصیل-

عالی‌ترین غذا و

شیک‌ترین لباس و

قشنگ‌ترین جواهر

                   ظاهر شدند

*

از دست این عشق!

با همه‌ی کوچکی

مثل کلاه شعبده

چه‌ها که برنمی‌آید از آن!



من در برابر تو

شاید تو «سیندرلا» باشی

با کفش‌های نقره‌ای و

                       خنده‌های سرخ

یعنی

         خوشبخت‌ترین دختری که روی زمین است

من ولی

در مقابل تو «کُزت» هم نیستم!

شاید تو «جودی ابوت» باشی

شاید همین حالا هم

یک پدر لنگ‌دراز داشته باشی

که هرچه می‌خری،

از جیب‌های گنده‌ی او کسر شود

من ولی پیش تو که بایستم

خیلی زیاد باشم،

                  «الیور توایست» ام!

تو شاید «لوسی‌می» باشی

یا دست‌کم «پرین» که خیابان را

آن‌قدر پرسه می‌زند

که در خانه‌ی پایان

                  باخانمان می‌شود

من اما غمگین‌تر از «حنا»

در مزرعه نشستم و تنها گریستم...


تو شاید!

من اما با این همه

نه کزت

نه الیور توایست

نه حتا حنا، دختری در مزرعه...وقتی که پشت گوشی قول می‌دهی

با من به گردش بیایی،

حس می‌کنم

سگ «آقای پِتیوِل» هستم!


سوت سکوت، عباس تربن

تهران. نشر قطره

چاپ اول، 1391




+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:50  توسط زیتا ملکی  |