زمانی که یک اثر هنری بودم
اریک امانوئل اشمیت
ناشر و مترجماش هم فرق نمیکند. کتابی که بد است، بد است!
*
موضوع داستان موضوع نو و جالبی است و الحقوالانصاف شاید اگر رویش وقت گذاشته میشد چیز خوبی از آب درمیآمد. موضوعی است که به انسان میگوید اگر زشتی باش، بتمرگ و زندگیات را بکن. شاید اگر خودت را عوض کردی و زشتیات را پوشاندی شرایط بدتری در انتظارت باشد و زشتیهای دیگری از جاهای دیگرت بیرون بزند.
اما از بدیهای کتاب که بخواهم بگویم:
این کتاب بد و پر است از سوتیهای ریز و درشت و ایرادهای منطقیای که از اریک توقع ندارم. اریک انگار کتاب را بعد از نوشتن حتا نگاه نینداخته. گنگی خاصی دارد که مترجم کارنابلدش!!! هم در آن بیتقصیر نیست. شخصاً کار مترجمان این اثر و زبانشان را نپسندیدم. این کتاب متن یکدستی ندارد. اریک به ضعیفترین شکل به روایت داستان پرداخته است. علاوه بر آن تکههای ایدهآلیستی و پایان مسخره و جفت و جور شدن شرایط مطلوب، آن هم به عجیبترین و خندهدارترین شکل ممکن آدم را دچار یأس میکند. من با خودم گفتم اریک یعنی انقدر من را دستکم گرفته و شعور من را در سطح پایین دیده؟ البته اتفاق محیرالعقولی که اریک در آخر داستانش متولد میکند پیش چشم من آشناست. من را یاد پایانهای خوش فیلمهای آبگوشتی دههی هفتاد انداخت :) اریک عزیز آن قتل مسخره و خزی را که در آخر داستانت به زور چپاندی هیچ دوست نداشتم. راستش اصلاً به فضای فلسفی و نصیحتگونهی کتابت نمیآمد که برای راحت کردن خودش و البته ناراحت کردن ما یک قتل مسخره، بیدلیل و غیرمنتظره را تدارک ببیند!!!
اریک باید بداند که تکههای آموزش پرورشی کتاب را مثل پلنگ گرفتم! من قول میدهم از ظاهر خودم راضی باشم و به پدر و مادرم احترام بگذارم و پایم را جلویشان دراز نکنم. و حواسم هست زیادی مواد نکشم چون امکان دارد یکدفعه بمیرم و کلاً مخدرات خاطر را دچار مکدرات میکند :| البته ما تهمت نمیزنیم اما شاید به سفارش سازمان ملی جوانان یا سازمان مبارزه با مواد مخدر و از اینجور چیزها اریک جان ما این کتاب را نوشته! الله اعلم!
دلیل خواستید؟ اینها همه دلیل!
فکر میکنم تبلیغ ناشایست برای کتابهایی که از سطح استاندارد بالاترند کار قشنگی نیست و ممکن است به فروش کتاب ضربه بزند اما به دو دلیل برای این کتاب همچین چیزهایی را نوشتم. اول اینکه کتاب اصلاً در حد یک کتاب استاندارد نیست و هنوز خیلی جا دارد برای کار و دوم اینکه به نظرم به چاپ ششم رسیدن این کتاب خود معجزهی بزرگی است و برای چنین اثری خیلی خیلی و از سر و ته و گوشه و کنار و ته و تویش زیاد است.
*) همین یک نسخه از کتاب را صمیمانه حاضرم به کسی که دوست دارد یک داستان بد بخواند هدیه بدهم چون فکر نمیکنم کتابخانهام را آنقدر مظلوم گیر بیاورم که با همچین جنس نامرغوبی پرش کنم و یا آن را در کنارکتابهای دیگری که حرمت دارند -و نویسندههایی دارند که برای کارشان وقت گذاشتهاند- نگه دارم.
**)ناراحتی عمدهام هم برمیگردد به اینکه پنجشنبهام صرف خواندن داستان اریک شد. داستانی که دوست نداشتم و میتوانستم به جای آن چیزهای بهتری بخوانم. کاش میتوانستم از اریک که قیافهی مهربانی هم دارد مبلغی آنهم به دلار بابت خسارت بخواهم :) مخصوصاً حالا که دلار هم گران شده :)
اریک جان خودت خوبی اما حیف... این کتابت نه :(
اگر نثر خوب از آب درنیامد و نقد خوبی نشد من را میبخشید حتماً. فیالبداهه و در حالی که پتویی بر دوش داشتم و زیر کولر نشسته بودم به سمع و نظرتان رساندم.

