میخواهم بروم سفر.
میخواهم دست از نوشتن بکشم و بروم سفر. با خودم پلیور سبزم را خواهم برد و پوتینهای صورتیام را که تولد برادر نگین پایم بود. پوتینهایم گرماند. پدر یک گوسفند را درآوردهاند تا پشمهای تویش را جور کردهاند. پوتینهایم را از فرودگاه ایران پایم خواهد کرد.
نسل زمستان در ایران منقرض شده و لابد به همین خاطر خیلیها من را مسخره خواهند کرد بهخاطر پوشیدن پوتینهایی که هیچ مناسبتی با هوا ندارد.
فردا شنبه است. شنبهها روز برنامهریزیست برای کارهای مهم. من یک قطعه عکس میگیرم دستم. عکسی که برای مدرک لیسانسم گرفته بودم و فکر نمیکردم یکروز برای پاسپورت گرفتن، باز دست به دامنش شوم. عکس و شناسنامهام را میبرم برای گرفتن پاسپورت. برای اینکه بتوانم از کشور بزنم بیرون و کمی هوای خارجی بخورم! هرچیزی خارجیاش خوب است. میخواهم کنار دریاهایی که ساختِ دست خدایی خارجیست بنشینم اما نشستنم به قصد نوشتن نباشد. بنشینم که نشسته باشم؛ بنشینم که بعد اینهمه سال فقط بهخاطر نشستن نشسته باشم.
مادر شنیسلها را میخواباند در ظرفی بزرگ از سویاسُس و ماءشعیرهای لایت بدون الکل! مادر گوشتها را در محلولش زیر و رو میکند. مادر نمیداند اما من خوب میدانم که از ایران که بزنم بیرون نوشیدنی الکلی نخواهم خورد. دست از پا خطا نخواهم کرد؛ آنهم فقط بهخاطر تمام سالهایی که مادر گوشت هایش را در ماء شعیری ترد کرد که حتا نمیتوانستیم آن را آبجو صدا بزنیم. آبجو در خانوادهی ما معنا نداشت، به واژهی آبجو اعتمادی نبود هرچند که ترجمهای بود از همانی که مادر گوشت هایش را در آن می خواباند.
مادرطلبکار است و من بدهکار اما من با این حال می خواهم بروم پاسپورت بگیرم. میخواهم پایم از خط بیرون بزند. مادر مخالفتی نمیکند. حتا به رویم نمیآورد که اول باید قرضهایم را صاف کنم و بعد گنده گوزی. میگوید میخواهی بروی؟ بسیارخب! برو و یک مرد واقعیست و حرفی از قرضهایی که کردهام و صاف نشده به میان نمیآورد.
دلم میخواهد در میدانهایی که بهجای آسفالت زمخت بدجنس، سنگفرشاند به پرندهها غذا بدهم. دلم میخواهد بروم دیسکو. میدانم که فکر میکنید دروغ میگویم اما همین حالا شنیدم تمام دیسکوهای دنیا من را صدا زدند. دلم میخواهد روسریهای قرمز بپوشم با دامنهای کلفت گلدار وپیادهروهای غریبه را با پاهایم آشنا کنم. دلم میخواهد با خواهرهایم یک عصر چهارشنبهی کامل را در کافهای به خواندن شعرهای ترکی ترجمه شده بگذرانیم. دلم میخواهد با خواهرهایم زیر بارانهایی که حاصل کار ابرهای جهان اول است، بدویم.
میخواهم بروم سفر. سفری که در آن مایوهای دوتکه نخواهم پوشید. روسریام را در نخواهم آورد. گوش های قرمزم را به دست پسری نخواهم سپرد. زمستان است و ما از هر لباسی، به تنمان زیاد خواهیم داشت. دستمال گردن خواهیم داشت و عینک. کلاه میپوشیم با پوتینهایی با پشم گوسفند و کنار شومینهی رستورانهای نازپرورده، کز خواهیم کرد.
میترسم. میترسم پایم را که از ایران بیرون گذاشتم دیگر دلم برگشتن نخواهد. دلم زندگیای مِـید این ایران نخواهد. دلم برای فرودگاه مهرآباد و هواپیماهای قراضهاش که هر روز با مرگ بازی میکنند تنگ نشود.
ایکاش چمدان بودم. گاهی اوقات بازگشتی در کار نبود. در خطوط هوایی مختلف برای ابد گم میشدم.