تبليغاتX
سیاه‌سرفه

سیاه‌سرفه

سیاه‌مست (بازگو و رونویسی از مطالب این وبلاگ ممنوع است .ما همه انسانیم)

دوستی داشتم که چند ساعت پیش مرد.

قبل از مردن نصیحتم کرد که ان‌قدر خشک و رسمی ننویسم. گفت سخت نگیرم؛ و نگفت اما احتمالا منظورش این بود که این‌جا قرار نیست به کسی نوبل ادبی بدهند.

دوستم چند ساعت پیش مرد و من دلم می‌خواست سخت نگیرم و برایش بگویم دیروز رفتم آرایش‌گاه اپیلاسیون. پریروز به یک پسر دماغ عملی جلوی برج سفید، فاک دادم و امروز لوبیاهای قورمه‌سبزی‌‌ای که خواهرم در نبود مادر پخته بود، چیتی بود.

دوستم چند ساعت پیش مرد و حیف شد که پا نداد برایش بگویم  می‌خواهم فوق‌لیسانس حقوق خصوصی بخوانم. داشتیم تلفنی حرف می‌زدیم و من باید یک نقد و دو سری کار طنز به مسئول صفحه‌ام تحویل می‌دادم و مجبور شدم بگویم: کاری نداری؟ خداحافظ!... حیف شد که خیلی از حرف‌هایم نگفته ماند. مثلا یادم رفت بگویم یک عطر جدید خریده‌ام و وقت نشد از من بپرسد چه پوشیده‌ای؟ و من جواب بدهم یک دوبنده‌ی مشکی که زیادی بلند است و دست‌و‌پا گیر.

دلم می‌خواست برایش بگویم از وقتی با ماشین بابایم زده‌ام توی گل‌گیر یک پیکان، دیگر نمی‌توانم رانندگی کنم. دلم می‌خواست بگویم دوتا مانتو خریده‌ام، یکی نقره‌ای و یکی مشکی و من عاشق چاک پشت مانتوی مشکی‌ام هستم.

دوستم چند ساعت پیش مرد.. خاکش کردم زیر پنجره‌مان. زیر پنجره‌مان تنها جایی‌ست که ماه، تقریبا هرشب می‌تابد و دوستم با وجود ماه، من و پنجره‌ام تنها نخواهد ماند.

مُرد... گله‌ای نیست اما چیزی که حتا بیشتر از مردنش ناراحتم می‌کند این است که دوستم قبل از این که حتا دوستم بشود مُرد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:42  توسط زیتا ملکی  | 

بعضی از مادرها

بلد نیستند لالایی بخوانند

خودشان را به خواب می‌زنند

بعضی از مادرها

خوب بلدند لالایی بخوانند

اما خودشان زودتر از بچه‌ها خوابشان می‌برد

بعضی از مادرها هم

نه لالایی بلدند و نه خوابشان می‌برد

آن‌ها حتما نگران چیزی هستند،

بچه‌ها!

در این‌گونه مواقع

شما باید خودتان را به خواب بزنید.

فریاد شیری. خدا دلش برای کی تنگ می‌شه. پیدایش

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:40  توسط زیتا ملکی  | 

در ادامه‌ی هیچی نیستم‌ های آلن بُسکه

هیچی نیستم

جز همان نفری که در ردیف بیست‌و‌هشتم از یک هواپیمای بوئینگ، کنار پنجره نشسته و حوصله‌ی مهمان‌دار را سر برده بس که پشتی صندلی را صاف نمی‌کند و کمربندش را نمی‌بندد. و بلند بلند در گوشِ کنار دستی‌ای که گوش نمی‌دهد وراجی می‌کند و روکش پنجره را در آفتاب مردم‌آزار 37 درجه نکشیده.

هیچی نیستم

جز آن دختری که در 1939 اولین گلوله‌ی جنگ را  که از لوله‌ی تفنگ بیرون می‌آید می‌بیند و از ترس، مزرعه تا خانه را با لباس ِ پارچه چیتِ گلدارش می‌دود و وقت دویدن، باد ان‌قدر زیبا لباسش را پُف می‌دهد که اگر صدای شلیک گلوله نیاید دلت می خواهد جای فرار کردن، تا آخر دنیا نگاه لباسش کنی.

هیچی نیستم

جز دلقکی که بدهکار است و یا بدهکاری که دلقک است. اصلا چه فرق می‌کند! دلقکی که صبح‌ها پیراهن سفید تن می‌کند، روی موهای قرمزی که ریشه‌ی مشکی‌اش در آمده کلاه‌های فرسوده می‌گذارد، کفش‌های شماره‌ی چهل و نُه‌اش را سرِ پا می‌اندازد و وقتی که می‌خواهد به طلبکارش بگوید «ندارم» آن‌قدر می‌خندد که یک سیلی جانانه دریافت می‌کند آن‌هم به این دلیل که کسی دلش به حال شخصیت مسخره‌ی یک دلقک که احتمال دارد خُرد بشود نمی‌سوزد.

هیچی نیستم

جز یک آدم رمانتیک ناامیدکننده. که نشسته‌است کنار یکی از هزارآدمی که در راه می‌بیند و به این فکر می‌کندکه اگر به خانه‌اش رفت و توانست کنارش بخوابد و حتا خواب هم ببیند یعنی دوستش خواهد داشت. و فکرهای مسخره‌ای می‌کند که در همه‌شان مسخره می‌کند دخترهایی را -که راحت  و با چشمانی که پر از اعتماد حال‌به‌هم‌زن است- کنار هر تازه از راه رسیده‌‌ای خوابشان می‌برد.

هیچی نیستم

جز همانی که در صف بانک شماره‌اش سیصد و نود و پنج است، پشتِ سر  سی نفر که جلوتر از او آمده‌اند. و به این فکر می‌کند هیچ کارمندی در دنیا بیشتر از کارمندهای بانک، نمی‌تواند شبیه به یک کارمند واقعی، کارمندمآب رفتار کند و به این فکر می‌کند که کسی که کارمند بانک می‌شود از بدو تولد کارمند به دنیا آمده و کارمند خواهد مرد. بعد بانک تعطیل می‌شود در حالی‌که او  همانی‌ست که کارش راه نمی‌افتد و فیش بانکی‌اش ارضا نشده، در سطل آشغال می‌افتد.

هیچی نیستم

جز کسی که دارد هیچی بودن خودش را می‌نویسد. در حال نوشتن، ژاکت کرک‌انداخته‌ی قهوه‌ای‌اش را تن می‌کند، یک لیوان سرخالی چای خارجی می‌خورد فقط و تنها فقط برای شکلاتی که در کنارش است. و به تلفن‌هایش که اتفاقا تلفن‌هایی ضروری‌ست پاسخ نمی‌دهد تا ثابت کند یک کوتوله‌ی کم‌عمق است که نه تنها توانایی غرق کردن خودش را در چیزی، بلکه حتا توانایی غرق کردن یک پشه را هم در خودش ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:13  توسط زیتا ملکی  | 

تو از راه می‌آیی، به من لبخند می‌زنی و وقتی حسابی گندش را در آوردیم و از حد گذراندیمش با هم ازدواج می‌کنیم.

تو از راه می‌آیی با یک خرس آبی و یک شکلات بسته‌بندی قرمز. یکی را برای من آورده‌ای و یکی را برای مادرم و دستم را برای انتخاب هرکدام، باز گذاشته‌ای.

تو از گل نیلوفر آبی بدت می‌آید و فوقِ لیسانس مکانیک داری از یک دانشگاه دولتی و تمام چیزی که از تو می‌دانم این است که  ناخن‌هایت را که دائم در حال خوردنشان هستی، پشت گلدان‌های خانه، تف می‌کنی.

من به تو نگفته‌ام که با نان فانتزی بزرگ نشده‌ام، هرچه بوده لواش بوده و تافتون‌های خشک؛ و مدرسه‌ی غیرانتفاعی نرفته‌ام و به تمام مدرسه‌های دنیا مبالغ مضحکی، کمک به مدرسه بدهکاریم. تو فقط چیزهای خوب را خواهی فهمید چون مادرم پشت در آشپزخانه‌ای که لابد از درش فهمیده‌ای اُپن نیست، به من تشر زده که هرچیزی گفتن ندارد.

من آدم بی‌آرزویی هستم که تمام تلاش‌هایم برای مدرک فوق‌لیسانس، به خاطر توست و تمام زوری که می‌زنم برای کانون وکلا، به خاطر سربلند شدنم است در مقابل تویی که هرچیزی را قبل از این‌که «چیزی» بشود می‌دانی. مسلما من آدم بی‌آرزویی هستم که مادربزرگم همیشه می‌گفت این دختر باید ازدواج کند و برود خارج و ایران ماندنش مثل این است که روی دریای وجودش سد ببندند و حالا از آن دریا مرداب گل‌آلودی باقی مانده که سد هم به کارش نمی‌آید..

تو از راه می‌آیی، به من اخم می‌کنی و بعد از این‌که پشت پنجره‌ی باکس، با یک دختر غریبه‌ی دیگر دیدمت و در روزهای آخر زمستان دستم را در جیب کاپشن همکاری قدیمی دیدی و بعد از دعواهای مفصل و بریزو به‌پاش‌های زیاد،  و پس از این‌که به هم‌دیگر قول دادیم که دیگر تکرار نمی‌شود، با هم ازدواج می‌کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:15  توسط زیتا ملکی  | 

می‌خواهم بروم سفر.

می‌خواهم دست از نوشتن بکشم و بروم سفر. با خودم پلیور سبزم را خواهم برد و پوتین‌های صورتی‌ام را که تولد برادر نگین پایم بود. پوتین‌هایم گرم‌اند. پدر یک گوسفند را درآورده‌اند تا پشم‌های تویش را جور کرده‌اند. پوتین‌هایم را از فرودگاه ایران پایم خواهد کرد.

نسل زمستان در ایران منقرض شده و لابد به همین خاطر خیلی‌ها من را مسخره خواهند کرد به‌خاطر پوشیدن پوتین‌هایی که هیچ مناسبتی با هوا ندارد.

فردا شنبه است. شنبه‌ها روز برنامه‌ریزی‌ست برای کارهای مهم. من یک قطعه عکس می‌گیرم دستم. عکسی که برای مدرک لیسانسم گرفته بودم و فکر نمی‌کردم یک‌روز برای پاسپورت گرفتن، باز دست به دامنش شوم. عکس و شناسنامه‌ام را می‌برم برای گرفتن پاسپورت. برای این‌که بتوانم از کشور بزنم بیرون و کمی هوای خارجی بخورم! هرچیزی خارجی‌اش خوب است. می‌خواهم کنار دریاهایی که ساختِ دست خدایی خارجی‌ست بنشینم اما نشستنم به قصد نوشتن نباشد. بنشینم که نشسته باشم؛ بنشینم که بعد این‌همه سال فقط به‌خاطر نشستن نشسته باشم.

مادر شنیسل‌ها را می‌خواباند در ظرفی بزرگ از سویا‌سُس و ماءشعیرهای لایت بدون الکل! مادر گوشت‌ها را در محلولش زیر و رو می‌کند. مادر نمی‌داند اما من خوب می‌دانم که از ایران که بزنم بیرون نوشیدنی الکلی نخواهم خورد. دست از پا خطا نخواهم کرد؛ آن‌هم فقط به‌خاطر تمام سال‌هایی که مادر گوشت هایش را در ماء شعیری ترد کرد که حتا نمی‌توانستیم آن را آب‌جو صدا بزنیم. آب‌جو در خانواده‌ی ما معنا نداشت، به واژه‌ی آب‌جو اعتمادی نبود هرچند که ترجمه‌ای بود از همانی که مادر گوشت هایش را در آن می خواباند.

 مادرطلب‌کار است و من بدهکار اما من با این حال می خواهم بروم پاسپورت بگیرم. می‌خواهم پایم از خط بیرون بزند. مادر مخالفتی نمی‌کند. حتا به رویم نمی‌آورد که اول باید قرض‌هایم را صاف کنم و بعد گنده گوزی. می‌گوید می‌خواهی بروی؟ بسیارخب! برو و یک مرد واقعی‌ست و حرفی از قرض‌هایی که کرده‌ام و صاف نشده به میان نمی‌آورد.

دلم می‌خواهد در میدان‌هایی که به‌جای آسفالت زمخت بدجنس، سنگفرش‌اند به پرنده‌ها غذا بدهم. دلم‌ می‌خواهد بروم دیسکو. می‌دانم که فکر می‌کنید دروغ می‌گویم اما همین حالا شنیدم تمام دیسکوهای دنیا من را صدا ‌زدند. دلم می‌خواهد روسری‌های قرمز بپوشم با دامن‌های کلفت گل‌دار وپیاده‌روهای غریبه را با پاهایم آشنا کنم. دلم‌ می‌خواهد با خواهرهایم یک عصر چهارشنبه‌ی کامل را در کافه‌ای به خواندن شعرهای ترکی ترجمه شده بگذرانیم. دلم می‌خواهد با خواهرهایم زیر باران‌هایی که حاصل کار ابرهای جهان اول است، بدویم.

می‌خواهم بروم سفر. سفری که در آن مایوهای دوتکه نخواهم پوشید. روسری‌ام را در نخواهم آورد. گوش های قرمزم را به دست پسری نخواهم سپرد. زمستان است و ما از هر لباسی، به تنمان زیاد خواهیم داشت. دستمال گردن خواهیم داشت و عینک. کلاه می‌پوشیم با پوتین‌هایی با پشم گوسفند و کنار شومینه‌ی رستوران‌های نازپرورده، کز خواهیم کرد.

می‌ترسم. می‌ترسم پایم را که از ایران بیرون گذاشتم دیگر دلم برگشتن نخواهد. دلم زندگی‌ای مِـید این ایران نخواهد. دلم برای فرودگاه مهرآباد و هواپیماهای قراضه‌اش که هر روز با مرگ بازی می‌کنند تنگ نشود.

ای‌کاش چمدان بودم. گاهی اوقات بازگشتی در کار نبود. در خطوط هوایی مختلف برای ابد گم می‌شدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:56  توسط زیتا ملکی  | 

نا‌به‌هنگام

همان‌طور که در عکس افتاده بود

بلند شد

خط کج کنار قاب را گرفت

و

بالا رفت

آن‌قدربالا رفت

که بادبادک‌ها...

مادر اما

لباس های پدر را به کسی نداد

و هرشب کنارشان زار می‌زد

گاهی هم

دست‌های ما را در جیب‌هایشان می کرد

تا

به عمق فاجعه

 پی ببریم

علی اسداللهی. الف تا ی. آهنگی دیگر

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:1  توسط زیتا ملکی  | 

((این کتاب را مداد به دست بخوانید))

او همیشه گرمش است، من همیشه سردم.

تابستان که به راستی هوا گرم است، جز این‌که گلایه کند گرمش است، کار دیگری نمی‌کند و از این‌که می‌بیند من شب ژاکت می پوشم  کلافه می‌شود. او برخی از زبان‌ها را خوب می‌تواند صحبت کند. من هیچ زبانی را بلد نیستم خوب صحبت کنم. او حتا زبان‌هایی را که نمی‌داند به طریقه‌ای که خاص اوست موفق می‌شود صحبت کند.

او و من. ناتالیا گینزبورگ. ترجمه‌ی محسن ابراهیم. هرمس

 

هیچ‌کدام از ما در شهر نبودیم. برای مرگ، یک روز معمولی ماه اوتِ گرم را انتخاب کرد و اتاقی انتخاب کرد در مسافرخانه‌ای حوالی ایستگاه راه‌آهن. می‌خواست در شهری که به آن تعلق دارد چون بیگانه‌ای بمیرد.

تصویر یک دوست. همان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 23:59  توسط زیتا ملکی 

زنی را می‌شناسم که چپ‌دست است/ - با هردودستش می‌تواند بنویسد اما- / وقتی سیگار می‌کشد/ مویش را شانه می‌زند /و خودش را می‌شوید چپ‌دست است.

زنی را می‌شناسم/ که چیزهایی –همیشه که نه- گاهی می‌نویسد/ مانتوی زرشکی می پوشد/ سلینجر را بیشتر از مارکز دوست دارد/ وهیچ‌وقت نوشته‌هایش را نداده نشر مرکز برای بررسی.

زنی را می‌شناسم/ که پس‌مانده‌ی ماهی را می پیچد در دستمال کاغذی/ به گربه‌های راه‌راه سرِراه، غذا می‌دهد/ و درتمام عمرش یک شعار سیاسی هم نداده.

زنی را می‌شناسم/ که با کلی چروک زیر چشم/ مثل یک اثرهنری زیباست/ و چشم هایش آدم را یاد زن‌های فرانسوی می‌اندازد/ و با این که زن است هنوز زن بودن برایش زود است.

زنی را می‌شناسم که خانه‌اش مرکز شهر است/  زمستان‌های محله‌اش برف ندارد/  حیاطش کلاغ‌هایی دارد، ازدم سیگاری/ و تابستان‌ها به درخت تاب می‌بندد و با کلاغ‌ها شعر می‌خواند.

زنی را می‌شناسم که دکتر زنان نمی‌رود/ ساپورت مشکی می پوشد/ و دستپاچه نمی‌شود از خونریزی ناگهانی‌اش زیر پل کریم خان/ فقط نفس عمیق می کشد و خودش را به نزدیک‌ترین توالت می‌رساند.

زنی را می‌شناسم که هنوز زور دارد برای کل‌کل کردن با تاکسی‌هایی که گران می گیرند/ هنوز زبان دارد برای ادب کردن کارمند بی‌خیال ثبت‌احوال/ و می‌تواند یقه‌ی مردی را که نوبتش را گرفته، بگیرد.

زنی را می‌شناسم که سایه های مشکی می‌زند/ دوبنده‌های اچ اند ام تن می کند/ و در سرمای زمستان، کت‌های رنگ‌روشن ِ سبک می پوشد برای پیاده‌روی.

زنی را می‌شناسم که قهوه سفارش نمی‌دهد/ دندان‌هایش زرد نیست/ کتاب‌های نخوانده زیاد دارد/ و از کسی نمی‌خواهد برایش النگو بخرد.

زنی را می‌شناسم که کسی نگرانش نیست/ موبایلش زنگ نمی‌خورد/ توی عمرش چهار- پنج‌باری توی خیابان قاه‌قاه خندیده/ و آماده‌ی ازدواج است با یک مردِ لیسانس کارمند.

زنی را می‌شناسم که دارد خودش را دسته‌بندی می کند!

با دست چپ می‌نویسد،

مسلما قید خوابِ شب را زده، ظهرهایی که می‌خوابد،

و سال‌هاست سیگار نمی کشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:34  توسط زیتا ملکی  | 

پسرخاله‌ام را اعدام کردند.

من روی تختم دراز کشیده بودم و پتویم را که مربع‌مربع آبی و سبز داشت، روی سرم کشیده بودم. خاله‌ام هنوز وقت نکرده بود گریه کند و داشت رنگ موهایش را می‌شست و ناخن‌هایش را سوهان می کشید و مادرم هنوز معتقد بود خط عمرش همین‌قدر بوده که بوده و برنجش را آبکش می‌کرد.

پسرخاله‌ام را اعدام کردند اما خاله‌ام هنوز باور نکرده بود و داشت برگه‌های مانده‌ی دفترچه بیمه‌اش را می‌شمرد و حساب می‌کرد که با باقیمانده‌اش می‌تواند چندبار مریض شود. پدرم پشت میزش در سرکار نشسته بود و محکم با چکشش روی میز می‌کوبید و می‌گفت نفر بعدی و آن صبح، برایش یک صبح معمولی بود مثل باقی روزها؛ و من دراز کشیده بودم بدون این‌که قطره‌ای از من از زیر پتو بیرون بزند و داشتم می‌دیدم که به پاهای پسرخاله‌ام زنجیر زده بودند و دست‌هایش را بسته بودند تا مبادا برای گرفتن تکه‌ای هرچند ناچیز از زندگی تقلا کند.

پسرخاله‌ام را اعدام کردند همان موقع که من داشتم آیین دادرسی کیفری یک را پاس می‌کردم و پلاک ماشین خواهرم می‌آمد درِ خانه و خواهرم به دربان شیرینی می‌داد. پسرخاله‌ام با دهانی گس ایستاده بود رودرروی باد. با دست‌های بسته، چشم‌های بسته، لب‌های بسته. پسرخاله‌ام ایستاده بود و لابد با خودش فکر می‌کرد  اداره‌جات دولتی شورش را در آورده‌اند که حتا توی این کار هم سرِوقت عمل نمی‌کنند.

خاله‌ام بیرون زندان قدم می‌زد. خاله‌ام سیگار می کشید و با خنده‌ای مسخره به پسرخاله‌ام سفارش مرد بودنش را می‌داد. خاله‌ام داشت بیش از حد نیاز به صورتش کرم‌پودر می‌زد و منتظر بود خبر اعدام پسرش را برایش اس‌ام‌اس کنند؛ و مادرم همچنان به سرنوشت و خط عمر اعتقاد داشت.

پسرخاله‌ام را اعدام کردند.

خواستم به برادرم بسپارم توی این روزها جلوی چشم‌های خاله‌ام رژه نرود؛ که مبادا خاله‌ام بغضش بترکد و یاد پسر خودش بیفتد و نمک پاشیده باشیم روی زخمی که دیگر سرش بسته نمی‌شد. اما خاله‌ام داشت تلفن حرف می‌زد و حواسش نبود. خاله‌ام داشت می‌رفت برای آشپزخانه‌ی یک‌نفره‌اش ظروف جدید بخرد. خاله‌ام چشم‌هایی داشت که بدتر از اینش را هم دیده بود.

پسرخاله‌ام را اعدام کردند و خاله‌ام فقط قدم می‌زد و سیگار می‌کشید و هی از مادرم می‌پرسید آخرین قطار حامل زندانیان کی به ایستگاه می‌رسد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:4  توسط زیتا ملکی  | 

موزاییک لعنتی!

موزاییک لق ِ لعنتی!

نمی‌گذاری هیچ‌وقت

غافلگیر آمدنش شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:56  توسط زیتا ملکی  |